۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

آغاز استبدادی جدید

جمهوری اسلامی به پایان رسید و حکومت سپاه پاسداران آغاز گشت.

سی سال پس از حکومت استبداد مذهبی، حاکمیت فرزندان و نسل بعدی انقلابیون - به مانند تاریخ و طبیعت تمامی انقلابهای جهان - پای به عرصه گذاشت و رسما اعلام موجودیت کرد، اگر چه بسیاری در این حاکمیت جدید لباس نظامی بر تن ندارند ولی بنا به طبیعت کودتا همه از یک بستر برخاسته اند.

 رئیس جمهور پاسدار است؛
 معاونین رئیس جمهور پاسدار هستند؛
 وزراء و معاونین وزراء پاسدار هستند؛
 تقریبا تمامی استانداران و فرمانداران پاسدار هستند؛
 رئیس مجلس و بسیاری از نمایندگان پاسدار هستند؛
 و بیشتر از هشتاد درصد اقتصاد کشور و تمامی تجهیزات نظامی هم در اختیارشان است.

پی آمدهای در پیش رو:

پرده اول
روحانیون سنتی و به یغما بردگان انقلاب مانند آقایان هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، ناطق نوری، جنتی و...، در کوتاه مدتی به سرنوشت نسل اول تمامی بازیگران تمامی انقلاب های جهان گرفتار خواهند شد و هر کدام محاکمه های آنچنانی، زندان و اعدام و یا ترورهای طراحی شده را در باید انتظار داشته باشند.

پرده دوم
در میان سردمداران انقلاب و روحانیون سنتی که به همراه آقای خمینی پایه گذار حکومت اسلامی بوده اند، تنها و بطور موقت آقای خامنه ای در حصار خانگی و بمانند امروز در قفسی طلائی باقی خواهد ماند تا بتواند وظایف محول شده به خودش را به انجام برساند، و اما چه وظایفی:

 وظیفه دار خواهد بود نقش رهبر را برای مدتی معین ایفا کند و بدون اینکه کوچکترین عقیده ای ابراز دارد؛
 وظیفه دارد انتصابات را تایید کند و بدون آنکه کوچکترین نقشی در آن داشته باشد؛
 وظیفه دار است در روزها و هفته ها و ماه های آینده دستور بازداشت، محاکمه و...، را صادر کند بدون اینکه کوچکترین اختیاری داشته باشد؛
 وظیفه دارد از رئیس جمهور به هر شکلی دفاع کند و تمامی کارهای اورا تایید کند و بدون آنکه مورد قبولش باشد؛
 وظیفه دارد بلافاصله درخواست رئیس جمهور را برای تغییر قانون اساسی مورد قبول قرار داده و پس از تشریفاتی ادامه انتخاب ریاست جمهوری برای بیشتر از دو بار پیاپی ( مادام العمر ) را تصویب و اعلام دارد؛
 و آخرین وظیفه اش این خواهد بود که در صورت گوش کردن تمامی دستورات در بستر یک بیماری خطرناک به ابدیت رهسپار شود و به همراه یک تشیع جنازه نه چندان آبرومند پرونده جمهوری اسلامی را برای همیشه به خاک بسپارد؛

پرده سوم
شخص "رئیس جمهور" تا رسیدن زمان تغییرات اساسی و حکومت علنی نظامیان باید با همین هیجان و هیاهو و توهم قدرت به کار خود ادامه دهد و سپس به سرنوشت مشابه تمامی حکومت های دهه 1960 امریکای لاتین و بعضی از کشورهای آفریقائی – آسیائی، کاخ ریاست جمهوری در یک صبح خیلی زود با توافق کشورهای غربی از ریاست جمهوری خلع، دستگیر، محاکمه و...، و احتمالا به زندان و یا اعدام محکوم گردد.

پرده چهارم
 اعلام رسمی حکومت نظامیان؛
 تشکیل یک هسته فرماندهی؛
 اعلام تمامی تقصیر ها به گردن آخوند ها و حکومت دینی؛
 تعهد یک انتخابات آزاد پس از آرامش در کشور؛
 اعلام آزادی های محدود در غالب مقررات حکومت نظامی تا بازگشت آرامش به کشور؛
 دادگاه نظامی و اعدام باقیمانده های روحانیت و چند نفر سرمایه دار غیر پاسدار؛
 توصیه به رعایت مقررات حکومت نظامی؛
 تلاش برای عادی نشان دادن حکومت نظامی
o قبول مذاکره با غرب بر سر انرژی هسته ای؛
o دعوت سریع از ایرانیان خارج از کشور برای بازگشت به کشور؛
 پاسخ به شناسائی سریع کشورهای غربی و حامی حکومت نظامیان و...،

پیشنهاد
از آنجائیکه نحوه برخورد کشورهای غربی به مسائل امروز ایران هنوز روشن نیست و اگر چه بنا به شواهد تاریخی بطور قطع و یقین سناریوی فوق بهترین گزینه برای آنان خواهد بود و نظر آنان را تامین خواهد کرد، برای ما ایرانیان در داخل و در خارج از کشور وظیفه و مسئولیتی اضطراری بوجود آمده است .

 از آنجائیکه سی سال تجربه باید برای ما کافی باشد،
 از آنجائیکه کشورمان در حال حاضر در موقعیت بسیار حساسی قرار گرفته است،

پیشنهاد اینست که با کنار گذاشتن مسائل فرعی و تنها برای رهائی از این ننگ و حقارت با هم به گفتگو و تبادل نظر بپردازیم و فارغ از اینکه راست هستیم یا چپ، ملی هستیم یا مذهبی، کرد هستیم یا ترک و بلوچ و لرو عرب ایرانی و یا...، با توجه به اینکه ما باید بتوانیم به یک حداقل آزادی و دموکراسی دست یابیم تا بتوانیم تحولات گسترده و شگرفی را در زمینه های مختلف در کشورمان ایجاد کنیم راهی جز این نخواهیم داشت که در کنار یکدیگر قرار بگیریم و به عمق مسئله و ریشه های مشکلات مان نگاه کنیم و با همفکری و کمک یکدیگر در داخل و خارج کشور به امروز و فردای ایرانمان بپردازیم.

محورهای همگرائی می تواند شروط مشخصی را بدنبال داشته باشد:

 قبول به مبارزه علیه تمامیت، کلیت و موجودیت جمهوری اسلامی و هر نوع استبداد و دیکتاتوری تا رسیدن به انتخابات آزاد؛
 قبول یک حاکمیت پارلمانی و به تبع آن در زیر یک سقف نشستن تمامی تفکرات و ایدئولوژی ها و فارغ از هرگونه رده بندی در مقام، ایدئولوژی، ثروت و...؛
 عدم قبول هر نوع وابستگی به کشورهای خارجی؛
 انجام یک انتخابات آزاد برای برگزیدن یک هیئت چند نفره هم آهنگی برای یک مدت محدود.

با امید به اینکه پس از سی سال با نگاه به نقاط و ویژه گی های مثبت یکدیگر، که بسیار زیاد هم هست، در کنار همدیگر قرار بگیریم و خط قرمزی را بر نفرت ها و پراکندگی هایمان بکشیم، بلکه راهی باشد که امیدهای ما به آینده روشنی برای امروز و فردای ما و فرزندانمان بیانجامد.

حسین لاجوردی
پاریس – 24 خرداد 1388

هیجان یا منطق - کلید جهنم

خاطرات انسان به مثابه برق و باد از ذهن عبور می کند، از آمدن آقای خمینی و انقلاب 1357 سی سال می گذرد و تنها دست آوردهای فاجعه بار آن که ویرانی و بی اعتباری ایران است به جای مانده است.
12 سال از از دوم خرداد، سالهای از یاد نرفتنی مکر و فریب و نیرنگ گذشته است و ناامیدی و یاس و بی تفاوتی میراث به جای مانده از آنست.

امروز چهارسال دیگر را هم تجربه کرده ایم و تجربه های مان 100 ساله و در این دوره اخیر 30 ساله شده است.

پی آمد این سی سال را به بهترین صورت خود چهار نفر کاندید ریاست جمهوری در چند روز اخیر در مناظره ها بیان کرده اند.

امروز یکبار دیگر جامعه جوان ایران به هیجان آمده است و به مانند 12 سال وچهارسال پیش که با نفرت ایجاد شده از آقای ناطق نوری و هاشمی رفسنجانی به خاتمی و احمدی نژاد رای داد در صدد است که هیجان خود را ادامه دهد و یک بار دیگر یکنفر دیگر از انتصاب شده های این مجموعه ذلت و بدبختی و سرافکندگی ایران را برای ادامه جمهوری اسلامی انتخاب کند.

امروز در خرداد 1388 هستیم و یکبار دیگر تب و هیجان زدگی ما افزایش یافته است و بیگانگان (چه داخلی و خارجی) شاخک های خود را تیز تر کرده اند که همچنان با ایجاد هیجان می شود ملت ایران را مشغول و از فکر کردن معزول داشت.

شاید برای نسل جوانی که با ناامیدی و هزار بدبختی زندگی می کند تصور بر این باشد که از میان بد و بدتر انتخاب می کند ولی حتی آنهائی هم که چنین فکر می کنند بطور قطع و یقین قانون اساسی جمهوری اسلامی و خاصه اصول 57، 110 و اصول مربوط به اختیارات رئیس جمهور را نخوانده باشند که باز هم مردم را به سوی صندوق های رای حوالت می دهند.

جوانان عزیزی که امروز متجاوز از 55 میلیون نفر از شما کمتر از 40 سال دارید، بیشتر روی سخنم با شماست و از شما هاست که می خواهم که هم چون خود من که در بسیاری از مقاطع تاریخی ایران در صد سال گذشته حضور نداشته اید به رویدادهای هیجان زای این یک قرن گذشته نظری بیاندازید و پس از آن تصمیم به عملی بگیرید.

 به انقلاب مشروطیت ایران و به دیگ های " پلو " در داخل سفارت انگلیس نگاه کنید.
 به درخواست "امنیت" از سوی مردم و آمدن رضاشاه نگاه کنید.
 به شهریور 1320 و اخراج رضاشاه نگاه کنید.
 به آمدن شهریار جوانبخت ( محمد رضا شاه ) نگاه کنید.
 به 30 تیر و حمایت از مصدق نگاه کنید.
 به 28 مرداد و زندانی شدن مصدق نگاه کنید.
 به تشکیل حزب رستاخیز نگاه کنید.
 به 26 دیماه و رفتن محمد رضاشاه نگاه کنید.
 به 22 بهمن وآمدن آقای خمینی و آغاز بی اعتباری و بدبختی ایران نگاه کنید.
 به دوم خرداد 1376 و فریب و نا امیدی، خاصه در جامعه جوان ایران نگاه کنید.
 به یک میلیون و 200 هزار کشته و معلول جنگ نگاه کنید.
 به کشتار سال 1367 و اعدام ها و شکنجه ها و زندان ها و...، نگاه کنید.
 به فرار بزرگ از ایران نگاه کنید.
 به فرار مغز ها و کار آمدان ایران نگاه کنید.
 به فقر و بدبختی مردم ایران نگاه کنید.
 -به ویرانی و عقب ماندگی ایران نگاه کنید.

و در نهایت به افسوسی که هر بار گریبان مان را گرفته است کمی فکر کنید، شاید شما هم به مانند من به این نتیجه برسید که مشکل امروز ایران، مشکل انتخاب یکی از این چهارنفر کاندیدای ریاست جمهوری بدون اختیار (تدارکاتچی) که با صحبت هائی که می کنند مشخص است که هیچکدام از آنها نه برنامه ای دارند و نه قانون اساسی جمهوری اسلامی را خوب خوانده اند نیست و مسئله سه دهه گذشته ما و امروز و فردای ما تنها در "کلیت"، "ماهیت" و " تمامیت" جمهوری اسلامی نهفته است که هر شکلی از آن فاجعه و حقارت و بی هویتی برای ما و ایران ماست.

آن روزها و آن زمان ها همه در هیجان بودند و کسی به ما نگفت، امروز من به سهم خودم هشدار می دهم.

حسین لاجوردی
پاریس – خرداد 1388

استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی؟

دلارا دارابی اعدام می شود
رکسانا صابری ایران را ترک می کند


30 سال پیش بدنبال آرزوهای طلائی و دست نیافتنی بالاخره موفق شدیم که حکومت ظلم و جور را به کناری نهیم و از جمهوری اسلامی بخواهیم که آزادی و استقلال را به ما باز گرداند، حکومت جمهوری اسلامی نیز با آن روحانیت تقدس گونه، با تواضعی باور نکردنی و در زمانی کمتر از 30 سال که در تاریخ زمانی بسیار کوتاه است تمامی آرزوها و خواسته های ما را برآورده کرد.

استقلال

امروز به لحاظ استقلال که برای ما همیشه مهم و حیاتی بوده است نیز جمهوری اسلامی خواسته ها و آرزوهای ما را برآورده ساخته است.

 به یمن حاکمیت جمهوری اسلامی از نظر استقلال استراتژیک، حکومت شاه " نوکر امریکا " را بر انداختیم و امروز با استقلال تمام در 11 نقطه بطور مستقیم و مستقل، همسایه دیوار به دیوار امریکا شدیم.
 به یمن حاکمیت جمهوری اسلامی از نظر استقلال اقتصادی ارزش پول ما 150 برابر کاهش پیدا کرد و ما از نظر اعتبار بین المللی بزرگترین کشور تروریست و حامی تروریسم در جهان شدیم.
 به یمن حاکمیت جمهوری اسلامی از نظر استقلال سیاسی و قضائی دیگر هیچ کشور خارجی در امور ما نمی تواند دخالت کند.
1. جاسوسان انگلیس : یکسال پیش حکومت پر قدرت جمهوری اسلامی، 15 " جاسوس (ملوانان انگلیسی)" را که به آب های ایران تجاوز کرده بودند را دستگیر و برای محاکمه روانه زندان کرد.
1.1. چند روز بعد : تونی بلر نخست وزیر وقت انگلستان در یک نطق تلویزیونی از حکومت جمهوری اسلامی خواست که بسرعت ملوانان انگلیسی را آزاد و روانه لندن کند.
1.2. 24 ساعت بعد، تصویر تلویزیونی سیمای جمهوری اسلامی جاسوسان انگلیسی را در آغوش رئیس جمهور برای بدرقه و به همراه کادوهائی که به آنها داده شده در راه لندن نشان می دهد و می گوید " جاسوسی انگلیس ها در ایران آزاد ".
2. جاسوس امریکائی : چهارماه پیش، رکسانا صابری جاسوس خطرناک امریکائی برای "براندازی نرم" دستگیر می شود و پس از یک محاکمه عادلانه و با استقلال دادگاهای جمهوری اسلامی (!) به 8 سال زندان محکوم و روانه زندان می شود.
2.1. دو هفته پس از محکومیت، آقای اوباما رئیس جمهور ایالات متحده که "هیچ غلطی نمی تواند بکند" از این امر اظهار نگرانی می کند.
2.2. یک هفته بعد، دادگاه جاسوس امریکائی دوباره تشکیل می شود و این جاسوس خطرناک را آزاد کرده و به او می گوید " جاسوسی امریکائی ها هم، در ایران آزاد ".
2.3. امروز خانم رکسانا صابری وارد فرودگاه وین در اتریش شد.

آزادی

امروز به لحاظ آزادی، این پدیده روح نواز و انگیزه زندگی در جایگاهی رفیع قرار گرفته ایم :

 از هر 8 ایرانی یک نفر پرونده قضایی دارد
 مدیر کل برنامه ریزی زندان های کشور: هر 47 ثانیه یکنفر به زندان می رود.
 رئیس زندان های کشور : 100 هزار زندانی مازاد بر ظرفیت داریم.
 رئیس زندان های کشور : زندان های جدید برای کمبود جا هر چه زودتر آماده بهره برداری است.
 ایران : بزرگترین زندان روزنامه نگاران جهان.
 آیران : نخستین کشور اعدام های کمتر از 18 سال.
 ایران : نخستین کشور و بالاترین اعدام ها در جهان به نسبت میزان جمعیت.

هدف از این چکیده ضمن خوشحالی از آزادی رکسانا صابری و نفرت از اعدام دلارا دارابی، تنها نمایان ساختن معانی و مفاهیم " استقلال "، " آزادی" در جمهوری اسلامی بوده است.

و برای حسن ختام و باز هم با هیجان هر چه تمامتر، پیش بسوی دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم!!!

حسین لاجوردی
پاریس – 25 اردیبهشت 1388
15 ماه می 2009

ایران، سرزمین بحران ها و تفاوت ها

"کنفرانس حقوق بشر، دموکراسى و فدراليسم در ایران"

پارلمان اتحاديه اروپا – بروکسل، اول و دوم آپریل 2009

مقاله ارائه شده به "کنفرانس حقوق بشر، دموکراسى و فدراليسم در ایران" که علی رغم اشتیاق فراوان

برای شرکت در این کنفرانس، بدلیل مشکلات غیرمنتظره شغلی انجام آن میسر نگردید


ایران سرزمینی که من در چارچوب ماندگاری و تمامیت ارضی آن تلاش می کنم مجموعه ایست که در حال حاضر در محاصره بحران های متفاوت و متعدد قرار گرفته است که شکل حاکمیت سیاسی و متمرکزش یکی از مشکلات اساسی آن در گذشته تا کنون بوده و امروز در بالاترین نقطه انفجار خود می باشد. مشکل بزرگی که خود مانع به وجود آمدن دموکراسی و حکومت مردم بوده است.

ایران، امروز با 1.643.195 کیلومتر مربع 71 میلیون جمعیت را در خود جای داده است که حدود 54 میلیون آن (53.485.000) کمتر از 40 سال دارند[1] و تمامی آنها در محاصره بحران های متفاوت و متعددی هستند که مهمترین آنها عبارتند از:

1- بحران اقتصادی

علی رغم درآمد سرشار نفت در 30 سال گذشته که بر اساس داده های آماری حکومت جمهوری اسلامی متجاوز از 1100 میلیارد دلار بوده است[2] که خود 11 برابر بیشتر از کل درآمد نفتی ایران در یکصد سال گذشته می باشد، بدلیل نبود مدیریت، فساد و سوء استفاده های بیش از حد، هزینه های سرسام آور حمایت های تروریستی در منطقه و در سطوح بین المللی و...، موجب گشته است که از یکسو تورم و بیکاری و از سوئی دیگر فقر و گرسنگی گریبان اکثریتی از مردم را گرفته که بنا بر آمارهای متفاوت حکومتی 14[3] تا 20[4] میلیون نفر زیر خط مطلق فقر و گرسنگی و حدود 10 درصد جمعیت کل کشور درحاشیه شهرها زندگی می کنند[5].


2- بحران اجتماعی

بحران های اجتماعی تهدید های فراوانی را بر جامعه و خاصه جوامع دارای جمعیت جوان دارند، در 30 سال گذشته که تلاش حکومت بر اسقرار حکومت ایدئولوژیک مذهبی بوده است بیشترین رویاروئی میان هویت و مذهب یعنی اصالت و هویت ایرانی و عدم پذیرش دین و مذهب حکومتی برای ایرانیان که هویت ایرانی برایشان از اهمیت و ارزش بالائی برخوردار است به وجود آمده که خود به همراه دیگر عوامل موثر باعث آسیب های فراوان اجتماعی مانند برخوردهای دینی - مذهبی، اعتراض های گسترده طبقات مختلف اجتماعی مانند : جوانان، زنان، کارگران، معلمان، دانشجویان و...، و از سوئی دیگر فرار مغزها و مفاسد اجتماعی مانند اعتیاد گسترده، فحشاء، عدم امنیت و سقوط اخلاق و فرهنگ اجتماعی را به همراه داشته است.

3- بحران سیاسی

بحران سیاسی ایران در دو بخش داخلی و بین المللی شکل پیدا می کند :

1-3 – بحران داخلی

خواست های آزادیخواهانه و داشتن جامعه ای آزاد و دموکراتیک، خواست تمامی اقشار اجتماعی و بیشترین آن نسل جوان کشور است که حکومت در مقابل آن ایستاده و به شدت آنرا سرکوب می کند.



2-3 – بحران خارجی

در رژیم جمهوری اسلامی دو هدف مشخص، روشن و پیگیر وجود دارد :


1-2-3 – اشاعه و ترویج تفکر و حکومت شیعی و حمایت آن به اشکال متفاوت و از جمله پرداخت هزینه، سازماندهی و آموزش و انجام حرکت های تروریستی برای تشکیل کمربند شیعی از لبنان به کابل و از کابل به تهران و بغداد و کشورهای حاشیه خلیج فارس است که بتوانند " خلافت اسلامی " را تشکیل دهند.


2-2-3 – بحران انرژی هسته ای و بمب اتمی که برای حمایت کامل از هدف های منطقه ای و بین المللی خواهد بود.


و برای به نتیجه رسیدن سیاست ها و هدف های مشخص حکومت جمهوری اسلامی، مردم ایران در زیر سخت ترین سرکوب های ممکن قرار دارند و دنیای غرب هم ازیکسو با ساده اندیشی و از سوئی دیگر با طمع قراردادهای پر سود اقتصادی با رژیم در انتظار سر به راه شدن حکومت جمهوری اسلامی به سر می برد.


4- بحران فرهنگی – سیاسی

ایران از مجموعه اقوام آن شکل گرفته است و نبود هر کدام از آنها به مثابه نبود یک عضو از اعضای بدن خواهد بود، در تعریف "ایران" باید به این نکته اشاره کرد که ایران مجموعه ایست از تمامی اقوام آن که ایران کامل را به وجود آورده و هیچگاه به نام قوم و قبیله خاصی نبوده است و اگر در عهد باستان به ایران "پرس" گفته می شده تنها بدلیل پایتخت سیاسی آن در فارس بوده است و نه بدلیل اهالی فارس قدیم و از این رو ایران را در برهه هائی از تاریخ "پرس" گفته اند.

امروز وجود حکومت جمهوری اسلامی و وجود حاکمیت ایدئولوژیک دینی که هیچگونه امتیازی را از سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جز برای گروه کوچک حکومتی خود که همان مسلمانان شیعه اثنی عشری دوازده امامی هستند قائل نیست، باعث بوجود آمدن مسائل و مشکلاتی برای اقوام ایران شده است و می تواند مخاطره آمیز شود و از این رو باید بدنبال راه حل های مناسب آن تلاش کرد.

5- نتیجه گیری

حکومت غیر متمرکز، فدرالیسم و یا هر نوع حاکمیت دیگری که قدرت حکومت را در اختیار تمامی ایرانیان قرار دهد و از میان رفتن قدرت حکوت مرکزی تنها راه آینده ایران است و حاکمیت دموکراسی آنرا رقم خواهد زد.

نمونه هائی در تاریخ ما وجود داشته است، نمونه هائی بسیاری در جهان امروز ما وجود دارد ولی هیچکدام آنها نسخه پیچیده شده برای مشکلات امروز ایران و برای تشکیل یک حکومت غیر متمرکز و یا فدرال نیست، و از آنجائیکه باید به سوی اداره کشور با یک حکومت غیر متمرکز بود، باید تلاش کرد که طرح ها و برنامه هائی به وجود آید که ساختار حاکمیت غیر متمرکزی را پیشنهاد کند که با شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایران هم آهنگی و هم خوانی داشته باشد، حال با هر عنوانی که مورد تائید مردم و نمایندگان آنها در یک مجلس موسسان که نمایندگان واقعی مردم در آن حضور داشته باشند قرار بگیرد و در غیر این صورت هر آنچه ما شعار دهیم و هیجان ایجاد کنیم راه به جائی برده نمی شود. باید مطالعات و دست آوردهائی امروز بوجود بیاید که در آینده بدون جمهوری اسلامی به تحقق بپیوندد.

باید توجه داشت که مسائل و مشکلات مردم ایران، امروز در یک مجموعه "فدرالیسم" خلاصه نشده است و در یک کلیت قرار دارد و آنهم تمامی مشکلاتی است که گریبان همه ملت ایران را گرفته است.

باید بتوانیم فارغ از زن و مرد، پیر و جوان، روستائی و شهری و کرد و ترک و بلوچ و لر و عرب ایرانی و ترکمن و گیلانی و مازندرانی با یک تفکر و همکاری و همدلی و به دور از هیجان و تحریک به آزادی ایران بپردازیم.

"فدرالیسم را از خارجی ها طلب نکنیم". فدرالیسم طرح و قبول همگانی را طلب می کند، در مرحله اول و به عنوان گام نخست، باید بتوانیم حاکمیت دموکراسی را جایگزین استبداد حاکم کنیم، چرا که بقیه خواست ها در "چارچوب ایران" از همین مسیر خواهد گذشت [6] (http://www.aciiran.com/OPENING.htm ).

تا به امروز و به جرات باید گفت هیچکدام از کشورهای غربی بدنبال منافع مردم ایران نبوده اند و منافع خود را در ایران دنبال کرده اند و انتظار دیگری هم نباید می داشتیم، آنها از سی سال پیش تا کنون منافع خود را در حمایت از رژیم جمهوری اسلامی تشخیص داده اند و اینکه گاه گاهگاهی در رابطه با نقض حقوق بشر و زندان و اعدام هم اشاراتی می کنند برای خالی نبودن عریضه است، آنها همیشه بدنبال رسمیت بخشیدن و حمایت از رژیم جمهوری اسلامی بوده اند و تلاش داشته اند که فکر تغییر رژیم را خنثی کنند، غافل از اینکه این مردم ایران هستند که باید برای بقا و یا سرنگونی رژیم تصمیم بگیرند [7](http://www.aciiran.com/thankyoucondi.htm) و این تنها به خود ما برمی گردد و ما ایرانیان هستیم که باید تنها یک هدف را در این زمینه دنبال کنیم و آن اینکه کلیت، تمامیت و موجودیت رژیم جمهوری اسلامی است که کشور ما را به مرحله سقوط رسانده است و باید از میان بر داشته شود را پیگیر باشیم.

وظیفه و مسئولیتی بسیار بزرگ بر سر راه تمامی ما ایرانیان قرار دارد که داخل و خارج و مرد و زن نمی شناسد، این حقارت و بی هویتی بر روی تمامی ما سایه انداخته است، کرد و ترک و بلوچ و عرب خوزستانی تفاوتی نمی کند و همه ما ایرانیان را در این حقارت شریک کرده است.

به خودمان بیائیم و برای مسائل مشکلات مان، امروز راه حل پیدا کنیم و دست آوردهایش را به پارلمان آینده ایران حوالت دهیم - به آینده ای که چندان دور نیست و اراده و عزمی ملی را طلب می کند.

حسین لاجوردی

پاریس آپریل 2009



[1] سرشماری عمومی نفوس و مسکن 1385 – تاریخ انتشار اردیبهشت 1386 تهران مرکز آمار ایران

[2] گزارش ربع فرن – عملکرد نظام جمهوری اسلامی ایران 1356 تا 1381، سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور بهمراه درآمدهای نفتی اعلام شده در هقت سال گذشته

[3] نشریه آمارهای اقتصادی ایران وابسته به بانک مرکزی ایران در تابستان امسال گزارشی منتشر کرد که در آن افراد زیر خط فقر در این کشور حدود ۱۴ میلیون نفر برآورد شده است - http://www.bbc.co.uk/persian/business/story/2008/08/080804_ka-poverty.shtml

[4] 20 دسامبر 2008 - حسين راغفر پژوهشگر حوزه رفاه و تامين اجتماعي در مصاحبه با اعتماد ملی

[5] http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/02/090221_ka_slumdog_iran.shtml

[6] "با هم تلاش کنیم حکومت تهران را به دولت ایران بدل کنیم" – افتتاحیه کنفرانس انجمن پژوهشگران ایران " آينده ايران - حکومت غير متمرکز، فدراليسم...؟" شنبه و يکشنبه 18 و 19 آذر 1385 - 9 و 10 دسامبر 2006

[7] "خانم رایس چقدر خوب است که شما فکر تغيیر رژیم در ایران را ندارید!" اطلاعیه انجمن پژوهشگران ایران 5 اردیبهشت 1386

یلدای آزادی ایران

در درازنای شب یلدا که قامت بلندش برازنده تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران زمین است ، بدون تردید قادر خواهیم بود که لکه سیاه نشسته بر دامان خود در سه دهه گذشته را به راحتی بزدائیم و ایرا ن و ایرانیان را از این حقارت و بی هویتی نجات بخشیم و اگر در این زمینه فکر می کنیم بدانیم که :

بلندای شب یلدا می رود که در آینده ای بسیار نزدیک و با پیروزی روشنائی بر تاریکی و آزادی ایران به یک واقعه بین المللی تبدیل شده و ثبت تاریخ جهان گردد و با نگاه به چنین روندی است که باید به خودمان هشدار دهیم :

شب چره فراموش مان نشود که قدر و ارزش سنت هایمان را از یاد نبریم .

همفکری و هم اندیشی فراموش مان نشود که اهریمن تفرقه تلاش هایش را افزون تر کرده است .

کنار هم نشستن را از یاد نبریم که دیو سیاهی همیشه از تجمع وحشت می کند .

در این شب طولانی به کارنامه هایمان نگاه کنیم که زمان کافی برای بازگشت به خود وجود دارد .

با هدف پیروزی بر سیاهی از خوابی طولانی بر خیزیم و به اطرافمان نگاه کنیم که قرن بیست و یکم آغاز گشته است و همچنان تلاش براینست که ما را در 1400 سال قبل نگاه دارند .


و در آخرین نفس های این شب طولانی که به دم دمه های صبح نزدیک است، به خودمان بیائیم که زمان کوتاه است و دمیدن صبح آزادی نزدیک شده است و ما ایرانیان نیز باید بتوانیم زندگی جدیدی را آغاز کنیم که بطور قطع و یقین لیاقت و شایستگی آن را داریم .



حسین لاجوردی

پاریس – شب یلدای 1387

فدرالیسم را از زندان تجزیه طلبان نجات دهیم

با نگاهی به مقاله "همرائی" آقای داریوش همایون و
کمی اندیشیدن، بیشتر فکردن و منطق را جایگزین هیجان نمودن


هدف مشخص من را دراین نوشتارمی توانید بمانند همیشه نگرانیم برای آینده ایران بدانید و به آقای داریوش همایون هم برای اینکه نگران نباشند در این نوشته تعهد کتبی می دهم که نه جزء "کمونیست های سربلند کرده" هستم، نه از "حزب الهی های از هر رنگ" و نه از "سلطنت طلب های رنگارنگ" و یا...،

ایشان در قسمتی از مقاله "همرائی" و از قول یکی از اندیشه مندان انگلیسی نوشته اند که "هدف دموکراسی باید ایجاد بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمان (!!!) باشد".

از فحوای کلام چنین بر می آید که بطور قطع این بیشترین مردمان از دید نویسنده – داریوش همایون – همگی در زمان رضا شاه و محمد رضاشاه و در نهایت آرامش و بدون کوچکترین خواست و نیازی در یک جامعه آزاد و دموکراتیک در تهران زندگی می کرده اند و همه هم پادشاه طلب و سلطنت طلب بوده اند و امروز هم تمامی ایرانیان با همان طرز تفکر که مجبورند داشته باشند در انتظار نشسته اند که حزب مشروطه (یعنی داریوش همایون) و یا داریوش همایون (یعنی حزب مشروطه) چه نسخه ای صادر می کند تا دستورالعمل مبارزه برای بازگرداندن گذشته ای باشند که بدون هیچگونه تردیدی بوجود آورنده بستر اهانت بار امروز ماست.

اگر کسی در دوران پنجاه – شصت سال پیش از تکنولوژی امروز گرفتار است و از اعلامیه جهانی حقوق بشر تنها آنچه را می بیند که خود می خواهد و توان نگاه کردن به واقعیت های اعلامیه حقوق بشر حتی شصت سال پس از پیدایش آنرا نیز ندارد گناه جامعه هفتاد و چند میلیونی امروز ایران نیست که تمامی تلاشش را برای بدست آوردن آزادی و رهائی از وجود اهانت بار حکومت جمهوری اسلامی و هر نوع حکومت اربابی و استبدادی و دیکتاتوری و با تمام مشکلاتش دنبال می کند.

در زمره نخستین پایه گذران و امضاء کنندگان اعلامیه جهانی حقوق بشر کشورهائی چون ایالات متحده امریکا، آلمان، هند، سویس و...، بوده اند که همگی از روز نخست پذیرای اداره کشور از طریق " فدرالیسم " شدند، اگر حتی کمی هم شده بفکر بنشینیم، بی تردید باید باین نتیجه مشخص برسیم که مقامات و متفکران هیچکدام از این کشورها نه تنها قصد و نیت شان "فروپاشی" و "بجان هم انداختن مردمان کشورشان" نبوده است که با یک آینده نگری، تلاش داشته اند که با هدف برابری و آزادی برای مردمشان چارچوب و تمامیت ارضی خود را پا برجا نگاهدارند.

امروز و به دنبال تفکرات بلند و ارزشمند آنروز آنها شاهد آن هستیم که یکی از پابرجاترین دموکراسی ها در هند وجود دارد، یکی از آزاد ترین کشورهای جهان سویس است، آلمان در زمره پیشرفته ترین کشورهای جهان قرار دارد و ایالات متحده امریکا با تمام معایبش بر جهان حکومت می کند و یادآوری این مهم نه بدان معناست که ما هم امروز کپی برداری کنیم و همان کار را انجام دهیم، ولی بطور قطع در برگیرنده این مفهوم می باشد که تعین تکلیف نکنیم و اجازه دهیم در یک فضای آزاد مردم بتوانند برای امروز و فردایشان تصمیم بگیرندو ما تنها نقش یک مشورت دهنده را بعهده بگیریم، اگر از ما مشورتی طلب شود.

نکته بسیار مهمی که حافظه تاریخی مان اجازه نمی دهد بدان بپردازیم و یادآور خودمان شویم اینست که در نوشتن اعلامیه جهانی حقوق بشر در شصت سال پیش نماینده کشور ایران نیز حضور داشته است و ایران نیز یکی از کشورهائی بوده است که مورد مشورت قرار گرفته بود، اگر همانروز هم اصل "انجمن های ایالتی – ولایتی"در قانون اساسی مشروطیت و در اصل قاموس آن قانون مورد احترام برای مسئولان و حکومت کنندگان کشور می بود باز هم امروز ما اینچنین دچار آشفتگی و سرگردانی نبودیم که هر روز بدلیل یک سلسله تحریکات و بی فکری ها اینهمه نگران تجزیه ایران مان باشیم.

چشمان ما نه تنها توانائی دیدن چنین واقعیت هائی را ندارد که همچنان در توهمات خود غرق گشته ایم و فراموش می کنیم که پیش زمینه های این بحث های جدائی طلبی که به ذعم من تنها افراد و گروههای کوچک و منحصر بفرد و تک نفره ای را در بر می گیرد که به یمن وجود جمهوری اسلامی و فرصت هائی که این حکومت ایجاد کرده است از سوئی وحمایت قدرت های غربی که همیشه با تفکر تجزیه ایران پیش رفته اند از سوئی دیگر است در میان مردم ایران کوچکترین پایگاه و جایگاهی ندارد.

ولی فراموش نکنیم که تمامی اینها ریشه و پایه ای در گذشته ای مملو از استبداد و دیکتاتوری دارد که امروز سر بر افراشته است.

به خودمان بیآئیم، واقعیت اینست که بطور قطع و یقین معنی و مفهوم "همرائی" برایمان شناخته شده نیست، چرا که همچنان مفهوم "همرائی" برایمان تجدید دوران گذشته و ندیده انگاشتن خواست ها و نیازهای واقعی دیروز و امروز مردم ایران است.

اگر همان روزها که امروز افسوسش برای بسیاری وجود دارد کمی از خودمحوری ها وحاکمیت قدرت و زورکمتر می شد و بر عقل و درایت افزوده می گشت و آینده نگری جایگزین آن می گردید بی تردید امروز گرفتار همین چند ده نفری هم که جدائی طلب و بیگانه پرست هستند نمی شدیم.

و این در حالیست که من همچنان اعتقادم بر اینست که اگر با "انصاف سیاسی – اجتماعی" به مسائل نگاه کنیم، در مهمترین برخورد باید باین مهم بیاندیشیم که رضاشاه ایران را از زندگی قبیله ای به دنیای مدرن وارد کرد و محمد رضا شاه با تمام ضعف هایش آرزوئی جز سربلندی ایران نداشت.

لازم به توضیح می دانم که این مسئله همچنان کوچکترین ارتباطی باین ندارد که من از هر نوع حکومت دیکتاتوری متنفرم که می تواند نامش صاحب و ارباب باشد و یا شاه دیکتاتور و رئیس جمهور مادام العمر و یا ولی فقیه که اهانت بارترینش است و اگر بطور پیوسته از تمامی افراد و گروه ها دعوت می کنم که بفکر بنشینند نه به معنای طرفداری از این و یا آن تفکر، بلکه صرفا بدین معناست که افراد با هر نوع عقیده ای که دارند برای از میان برداشتن این بی هویتی و حقارت دست بدست هم دهند و در فردای آزاد ایران به تلاش برای متقاعد کردن دیگران بپردازند.

جای تاسف فراوان است که ما همچنان با گذر از تجربه ها، نیآموخته ایم که به معانی و مفاهیم واژه ها در ابعاد گسترده تری نگاه کنیم و کمی هم شده بیاندیشیم که ممکن است برداشت من از واژه "همرائی" تنها همانی که من فکر می کنم نباشد و این واژه جز معنی "همراه شدن با من" که روح و ضمیر گوینده را بدنبال دارد مورد استفاده قرار نگیرد و مفاهیم دیگری را نیز به ذهن متبادر کند.

ما هنوز هم نمی خواهیم بپذیریم که پایه ها و چارچوب واقعی "همرائی" را خواست ها و نیازهای همگانی تشکیل می دهد و همچنان درب بر آن پایه نمی گرد د که آنچه را من فکر می کنم همان باید انجام شود.

اگر خواست و دیدگاه تمامی مردم ایران در آنروز "سومکا" و در امروز "حزب مشروطه" و یا "داریوش همایون" بود که نمی بایست اینهمه نگرانی برای یکپارچگی ایران وجود داشته باشد.

ما اگر امروز خیلی می خواهیم ناسیونالیست و ایران پرست معرفی شویم بهتر است بجای ایستادن پشت سر منفور ترین حکومت دنیای امروز و در قرن بیست و یکم، موقعیت امروز ایران را بهتر بشناسیم و بجای شعارهای دهان پر کن و بدون محتوا راه های موجود برای باقی ماندن و یکپارچه ماندن ایران را بکمک همدیگر جستجو کنیم.

اینکه مرتب شعارهای بی اعتبار شده "کمونیست های سربلند کرده"، "حزب الهی های از هر رنگ"، سلطنت طلب های رنگارنگ و یا...، را مطرح و تمامی دیدگاه ها را جز خود چه خوب و چه بد "لجن پراکنی" لقب دهیم هیچ قدمی بیشتر از امروز حکومت جمهوری اسلامی بر نداشته ایم، چرا که آنها هم دقیقا همین شعار ها را جز "حزب الهی" مرتبا تکرار می کنند که با همین شیوه هم بیشترین و بزرگترین بی اعتباری را برای خود کسب کرده اند.

یادمان باشد علی رغم فاسد ترین حکومتی که امروز بر ایران وجود دارد "توتالیتاریسم" تنها مختص امروز و در سی سال گذشته نبوده است، توتالیتاریسم در فرهنگ و در حکومت های تاریخ ایران نهادینه شده است و تنها راه نجات از آن و رسیدن به یک حاکمیت مردمی دوری کردن از اعلامیه و دستور صادر کردن است که آنهم به فکر و اندیشه نیاز دارد و انسان های کار آزموده و اندیشمند را طلب می کند که به مفهوم واقعی دموکراسی بیاندیشند و ایرانیان را در هر گوشه ای از این مملکت که هستند و در سرزمین مادریشان برابر و یکسان نگاه کند و دموکراسی را برای همه آنان بخواهند.

برای من بطور قطع حاکمیت غیرمتمرکز و یا هر حکومتی که مردم تصمیم گیر آن باشند می خواهد نامش فدرال باشد و یا هر اسم دیگری در قالب ایرا ن یکپارچه مهمترین هدف وخواستگاهم است.

فدرالیسم هم تنها این نیست که ما شعار آنرا بدهیم و تنها به وجود آن در چند کشور اشاره کنیم بلکه باید بتوانیم طرحی را ارائه کنیم که با ویژه گی های فرهنگی – اجتماعی - اقتصادی و سیاسی برای جامعه ما بوجود آمده باشد و با فرهنگ و خصوصیات ایران و ایرانی و برای ایران تدوین شده باشد و بتواند برای تمامی ما ایرانیان چه در زابل و ایرانشهر، چه در گرمی و آذر شهر، چه در تربت جام و چه در میناب و چاه بهار و در نهایت تهران بتواند برابری و یکسانی در قالب تمامیت ارضی و با حفظ چهار گوشه ایران بوجود بیاورد و قادر باشد خواست ها و نیازهای تمامی ایرانیان را در بستر ایران فراهم آورد.

این همان ایده آلی خواهد بود که برایم وجود دارد و برایش بیشترین تلاش را خواهم کرد خواستگاهی که امیدوارم بتواند سربلندی ایرانیان را به ارمغان آورد و آرزوهای نزدیک به یکصد پنجاه سال آشفتگی و پراکندگی را یکبار و برای همیشه از میان بر دارد.

التماس می کنم، بیآئیم و کمی هم که شده از شعار دوری و به شعور نزدیک تر شویم و به خودمان بر گردیم که چگونه می توان "حکومت تهران" را به "حکومت ایران" تبدیل کنیم و چگونه می توانیم مفاهیم "غیر متمرکز" و "فدرالیسم" و یا هر نوع واژه دیگری را در این زمینه برای مردممان و در قالب "ایران" به ثمر برسانیم و بارور کنیم و به جستجوی راه های رسیدن به آنها بپردازیم، یکی از بزرگترین مسئولیت های ما اینست که "فدرالیسم" را از زندان تجزیه طلبان نجات دهیم و آنرا با معانی و مفاهیم مدرن در چارچوب ایران پیاده کنیم. وحشت نداشته باشیم، نه کردهای ما می خواهند به عراق و ترکیه و سوریه بپیوندند، نه بلوچ های ما قصد ملحق شدن به افغانستان و پاکستان را دارند و نه لرها و ترکمن ها و خوزستانی های ایران می خواهند ایران را تجزیه کنند - آنها در طول هزاره ها ایرانی بودن خود را باثبات رسانده اند و بهای سنگین تری پرداخته اند؛ کمی فکر کنیم!

تنها کسانی بطور مرتب بر طبل گذشته می کوبند که فکر و حرف و سخنی برای امروز و فردای ایران ندارند، به خودمان بیآئیم آیا همین بی فکری ها و شعارهای تو خالی و بی محتوا نبوده است که ما را به امروزمان و با حکومت جمهوری اسلامی به این بی هویتی و حقارت رسانده است ؟

برای ساختن آینده ایران تنها به فکر و اندیشه و شجاعت ابراز کردنش و دوری از هیجان و تحریک مردم نیاز است.

تصور می کنید کمی به خود آمدن و اندیشیدن بد باشد؟

حسین لاجوردی
پاریس – 24 آذر 1387
14 دسامبر 2008

ده سال گذشت

سیاهی و نفرت 10 ساله


لحظه به لحظه، روز به روز،هفته به هفته و ماه به ماه، ده سال گذشت. و تمامی این لحظات سخت از یکسو بازگوکننده وحشت و نگرانی تمامی مسئولان رژیم از صدای آزادی خواهی و از سوی دیگر فریاد آزاد خواهی ملت ایران بوده است .

اینکه این زمان چگونه گذشت را، بدون تردید، "پرستو و آرش" عزیزم به گونه ای و آنانکه همچنان "پروانه و داریوش فروهر" را سمبل و قهرمان آزادی به خون نشسته ایران می دانند به گونه دیگری خواهند نوشت .

اگر چه روز شمار آزادی در تمامی لحظات تاریخ خود نام قربانیان راه آزادی را زیب و زینت خود خواهد نمود ولی بر تمامی ما ایرانیان است که از یاد نبریم که جمهوری اسلامی در تمامیت، کلیت و موجودیت آنست که حقارت و توهین برای تمامی ماست.

تمامی آنها بازی " پلیس خوب و پلیس بد " را کاملا بلد هستند. نباید حتی برای یک لحظه هم فراموش کرد که در آنروز سیاه، هم فتوا دهنده، هم اجرا کننده مرگ و هم رئیس جمهور خوب و مردمی !!! حاضر و ناظر بودند: پلیس خوبی که با قیافه ای معصوم و حق بجانب، "شرافتمندانه" !!! به همه ایرانی ها تعهد داد که تا آخرین لحظه ریاست جمهوری اش در جهت افشای این فاجعه از پای نخواهد نشست.

امروز پرستو و آرش، خانواده های مختاری و پوینده و دیگر خانواده های جانباختگان همچنان در انتظار پاسخ خود هستند؟ ولی بطور قطع ایشان در نظر دارند در دوران ریاست جمهوری آینده خود جوابگو باشند؟! ولی بدون تردید نه جوابگوی پرونده قتل های زنجیره ای، که با تزویر و ریا و برای حفظ تمامیت و کلیت جمهوری اسلامی و بی آیندگی ایران ما .

فراموش نکنیم، هوشیاری ما و آگاهی به تمامی رویدادهای پیش رویمان بهمراه دوری از هیجان زدگی تنها راه آزادی و پا برجائی ایران است .



دکتر حسین لاجوردی
اول آذر 1387 – 21 نوامبر 2008

نامه ای سر گشاده به شاهزاده رضا پهلوی

نامه ای سر گشاده به شاهزاده رضا پهلوی
به بهانه 9 آبان و تبریک سالروز تولدشان


اکثریت قریب به اتفاق هم نسل های من هیچکدام نه چهارم آبان، نه نهم آبان و نه بیست و دوم بهمن را فراموش نمی کنیم، ممکن است بدلایل بی شماری نخواهیم هر کدام از آنها را به زبان بیاوریم ولی بطور قطع و یقین کمتر مورد فراموشی واقع می شوند.

خواستم پس از سالها روز تولدتان را به شما تبریک بگویم و در عین حال و از آنجائیکه هر بار شما را دیدها م پس از کوتاه مدتی به تبع شرایط حاکم بر ایران در این زمینه صحبت هائی داشته ایم، این بار و باز هم، بدین شکل به امروز و فردای ایران بپردازیم، ولی با کمی تامل باین نتیجه رسیدم که شاید لازم باشد این تبریک و این صحبت بصورت عمومی تری مطرح شود که شاید بحث و گفتگوی بیشتری را نیز طلب کند.

برای اینکه مدخل این نوشته باز هم بدنبال گذشته ها با بعضی کوتاه نگری ها مواجهه نشود تصمیمم بر آن شد که از بهانه ها نیز کم کنم و برای خوش آمد گروهی از طرفداران شما با لقب " شاهزاده " با شما صحبت کنم، اگر چه خود شما بیشتر از هر کس می دانید که من علی رغم نگاه سیاسی متفاوت با شما برای آینده ایران چگونه و چقدر برای شما احترام قائل هستم.

امروز با گذشت چهل و هفت سال از عمر شما، بیست و هفت سال از سوگند پادشاهیتان و سی سال فاجعه آور از حکومت جمهوری اسلامی در موقعیتی از تاریخ سیاسی – اجتماعی ایران قرار گرفته ایم که برای تمامی کسانیکه نگران ایران هستند وظیفه و مسئولیتی فراوان ایجاد کرده است، نگرانی برای بچه های ایران، برای امروز و فردای مملکت و بسیاری از درد ها و رنجهای امروز مردم درون کشور و بنوع دیگری برای گروهی از ایرانیان در غربت.

آقای رضا پهلوی عزیز، اگرچه روی سخنم با شماست و بنام شما این سطور را می نویسم، ولی در حقیقت با تمامی کسانی است که در این سه دهه گذشته دغدغه فکری و نگرانی برای کشورشان داشته اند - که بنظرم کم هم نیستند و بسیارند، اگر چه ممکن است گروهی خسته شده باشند، گروهی دم بر نیاورند، گروهی موافق و یا مخالف این طرز نگاه شخصی من باشند - ولی بنظرم این گونه است که همه در یک نگرانی با یکدیگر شریک و سهیم هستیم که آنهم رخدادهای تلخ دیروز و سرنوشت امروز و فردای ایران است.

شاهزاده رضا پهلوی، شما سمبل پادشاهی و بگفته خودتان میراث دار سلطنت رضا شاه و محمد رضا شاه در ایران هستید، در رابطه با شما و پدر و پدر بزرگتان دیدگاههای متفاوت وجود دارد که این نگاه ها هر کدامش از مثبت مثبت تا منفی منفی بهر سه نفر شما بر می گردد، اینکه کدام درست و کدام نادرست است را باید بازهم به آینده و تاریخ واگذاشت چرا که امروز هیچ چیزی را تغییر نخواهد داد ولی من بسهم خودم بر این باور هستم که علی رغم اشتباهات بسیار در هر دو دوره، دوران حکومت رضا شاه را باید آغاز مدرنیته و دگرگون کردن چهره ایران از یک زندگی قبیله ای به شروع یک ایران مدرن دانست و دوران سلطنت محمد رضا شاه را دوران تلاش های بسیار و بی فکری های گسترده نام نهاد که اگر آن چنان اشتباهاتی در هر دو دوره نشده بود ایران می توانست دوران امروزی " اسپانیا " را تجربه کند. در نهایت آنکه اعتقاد من بر اینست که با هیچ واژه ای و در هیچ فرهنگی نمی توان عنوان " خیانت " را که مثل نقل و نبات از آن استفاده می کنند را در رابطه با خانواده پهلوی بکار برد.

امروز امکان باز گرداندن دیروز وجود ندارد ولی تجربه ها برایمان باقی مانده است و تنها کاری که از ما ساخته است جلوگیری از تکرار نکا ت منفی آن و پرداختن به نکات مثبت آنست. باید به امروز ایران و سرنوشت و بلای خانمان سوزی که گریبان مردم را گرفته است نگاه کنیم، اینکه " تقصیر خودشان است می خواستند انقلاب نکنند"، " اینکه خلایق هر چه لایق "، اینکه ما که هستیم و چه هستیم و اگر می خواهید ایران آزاد شود بیائید و زیر پرچم ما سینه بزنید و اینکه " مرغ یک پا دارد " و...،را همه ما تجربه کرده ایم که هیچکدام دردی را نه تنها دوا نکرده بلکه بار مشکلات را از یکسو و بار مسئولیت ما را از سوی دیگر سنگین تر نیز کرده است، مگر اینکه نخواهیم با چشمانی باز به واقعیتها بنگریم.

و اما امروز به اینجا رسیده ایم که بیشترین مردم و آگاه ترینشان به این نتیجه رسیده اند که باید قدمی بر داشته شود و آگاه بدین مهم نیز هستند که پس از گذشت سه دهه، ایجاد هیجان و تحریک احساسات توده ها اثر گذار نبوده است و مهمترین دلیل آنهم اینکه، مردم تجربه هیجان ها و شعارها و طبل های تو خالی را در درازنای این مدت تجربه کرده اند و دیگر نمی خواهند تکرار کنند.

مردم هوشیار و آگاه و بلا کشیده ایران بدین مهم پی برده اند که دیگر نه " حزب الهی " نه " شاه الهی " نه " مصدق الهی " و نه " مجاهد الهی " هیچکدام جائی را در امروز و فردای ایران نخواهند داشت و بهمین دلیل است که به چنین درخواست هایی هیچگاه پاسخ نداده اند.

امروز جامعه ایران و خاصه نسل جوان آن از همیشه آماده تر است :

 مردم ایران از تمامی حکومت و حکومت گران به جان آمده اند؛
 جمعیت گسترده و در گروه های سنی جوان و با تجربه های تلخ سه دهه گذشته بیشتر از همیشه در جستجوی امروز و فردای خود و کشورش می باشد؛
 وضعیت بسیار بد اقتصادی و مشکلات گسترده اجتماعی از یکسو و نگرانی از شورش مردمی از سوی دیگر عمده ترین مشکل مسئولان رژیم گشته و نفس آنها را بریده است؛
 سیاست خارجی رژیم به بن بستی تنگ تر از همیشه رسیده است و ...،

برای شخص شما هم در این چند روزه گذشته زمینه فراهم تر گشته است. بر اساس اسناد انتشار یافته در شهر و کشور محل اقامتتان اعلام شده است که دو پرزیدنت قبلی امریکا که گفته می شد در زمره حامیان و دوستان پدر شما بوده اند در سرنگونی او نقشی فعال داشته اند. همین برخورد در مورد پدر بزرگ شما و دولت وقت انگلیس نیزوجود دارد.

و اما در مورد خود شما هم پیوسته و این بار از سوی نزدیکترین های شما گفته می شود که شما می خواهید حرکتی را در جهت تفکر و مسئولیت خود انجام دهید " ولی اجازه نمی دهند! " ، بیائید این " وحی " نانوشته را از پیشانی خود پاک کنید و حد اقل خودتان را از این بدنامی وابستگی به خارجی ها نجات دهید و در حد توان خودتان که کم هم نیست وارد یک مبارزه واقعی بشوید.

شما هم بیائید و در نسل سوم خانواده پهلوی خودتان را وا رهانید و اگر چنین چیزی هم وجود دارد که "اجازه نمی دهند " بطور مشخص و روشن و رسمی اعلام کنید که در انتظار دستور و خوش آمد و غضب هیچ مقام و دولتی نیستید که بخواهند برای شما تکلیف تعیین کنند و این عمل :

 نه بدان معنا ست که نادر شاه و رضاشاه شوید و شمشیر از کمر بر کشید؛
 نه بدان معناست که از جای بر خیزید و و همانگونه که از شما می خواهند به مرزهای ایران بروید و در آنجا بر علیه حکومت به جنگ و بر اندازی آن بپردازید؛
 نه بدان معناست که یکبار دیگر آزموده ها را بیازمائید و در یک شورا و یا یک مصاحبه تلویزیونی علاقمندی و دموکرات بودن خودتان را به مردم ایران یادآوری کنید؛
 و البته باز هم نه بدان معناست که بمانند سه دهه گذشته در پاسخ پیشنهادهای مختلف بگوئید که شما آماده اید و اگر مردم خواستند پادشاه خواهید شد.

تصور من بر اینست که ما راهی نداریم و نخواهیم داشت جز این که از تجربه های خودمان بیاموزیم، سه دهه از حاکمیت حقارت آمیز و ننگین جمهوری اسلامی بر ایران و بیست و هفت سال از سوگند پادشاهی شما گذشته است و هر دو بر سر جای خود باقی اند، آنها قطعا در حکومت هستند و شما احتمالا در سوگند خود.

اگر کمی با انصاف به اطراف و گذشته های نه چندان دورمان نگاه کنیم، نه هیچیک از شوراهای مشروطیت و پادشاهی و...، و نه اتحاد ها و سازمان ها و جبهه های متعدد و متفاوت جمهوری خواهی و...، هیچکدام راه به جائی نبرده اند، هر کدام بشکلی متولد شدند و بشکل دیگری در گرداب فراموشی ماندند.

در این میان گروهی بی ظرفیت هم، وابسته تمام و کمال رژیم شدند که توقع بیشتری هم از آنان وجود نداشت و فرستاده های مخصوص رژیم هم با شعارها و برنامه های از پیش تعیین شده آمدند و بخت خود را آزمودند و در اروپا و بیشتر در امریکا با ماهی چند هزار دلار تا زمانیکه قابل استفاده بودند حقوق بگیر شدند و در همان جا ها دفن شده و آبرو باخته در کانون های بظاهر حقوق بشری خود ساخته و رفراندوم های رژیم پرداخته مدفون گشتند.

امروز اگر بخواهیم که در، همچنان بر همان پاشنه نچرخد و باز در انتظار چند دهه دیگر حکومت فاجعه بار جمهوری اسلامی نمانیم، نیازمند اینست که شیوه های دیگری را دنبال کنیم، مردم را غریبه ندانیم و با دست باز و رو در رو با آنها به گفتگو بنشنیم و به آنها بگوئیم در سی سال پیش تا کنون چه گذشته است و ما چه کرده ایم ، شکست ها و تجربه هایمان را برایشان بگوئیم و در مقابل آنها تعهد کنیم که پس از چنین تجربه گرانی تمام توان خود را در جهت خواست های آنان قرار خواهیم داد و به آنها بگوئیم که نه باید به امید امریکا باشیم و نه انگلیس و نه اسرائیل، نه قول و قرار پشتیبانی و نه تعهد ماهیانه چند هزار دلار که بیائیم و چند ماهی تلویزیونی اجاره کنیم و سند نوکری و گماشتگی خودمان را تثبیت کنیم. تمامی اینها نه بدان معناست که مبارزه نیاز به پول فراوان ندارد، بلکه بدین دلیل مشخص است که هیچ اربابی برای میل و اراده نوکر و نوکران خود کوچکترین قدمی بر نمی دارد و بطور منطقی بدنبال منافع خویش است.

بیائیم بدون تعیین نوع حکومت در خارج از ایران و در حالیکه هنوز جمهوری اسلامی حاکم است نخست به آزادی ایران بپردازیم و برای یکبار هم که شده به مردممان این حق واهمیت را بدهیم که فارغ از شعار ها و الفاظ پر طمطراق، آنها تصمیم گیر واقعی امروز و فردای خود باشند. قبول کنیم که :

راه آزادی ایران تنها از یک تفکر و یک ایدئولوژی نمی گذرد و
به مجموعه ای منسجم، کارآمد و با تحمل نیازمند است .

به رای آنها گردن بگذاریم و اگر این بدیهیات مورد قبول باشد و نخواهیم بدنبال بهانه گیری های غیر اصولی باشیم و از دیگر سو قبول کنیم که هیچکدام و هیچ فکر و گروه و سازمان و حزبی نتوانسته است که به تنهائی قدمی را بر دارد و شاهد آنهم وجود و ادامه حاکمیت جمهوری اسلامی است، تجربه تازه ای را آغاز کنیم و از پیش بدانیم و بپذیریم که :

 فارغ از هر گونه تفکری تنها آزادی ایران باید مورد نظر باشد و کسانیکه داوطلب شرکت در آن هستند باید بپذیرند که تمامیت، کلیت و موجودیت رژیم جمهوری اسلامی است که حقارت و بی هویتی را برای ما بوجود آورده است؛
 مبارزه واقعی نیازمند یک هسته فکری است، که با نگاهی ژرف آینده ایران را مد نظر قرار دهد؛
 بی تردید این مبارزه نیازمند تفکرات متفاوت سیاسی است که مقبولیت اجتماعی – سیاسی داشته باشند و بتوانند فارغ از عقاید شخصی و ایدئولوژی خود تنها به امروز و فردای ایران بیاندیشند؛
 مبارزه واقعی نیازمند حضور اقوام متفاوت ایران است که به ایرانی یکپارچه بیاندیشند و نخست بفکر آزادی ایران باشند و با رسیدن به تمامی حقوق دموکراتیک خود فکر جدائی و تجزیه ایران را نداشته باشند؛
 بطور طبیعی مبارزه واقعی نیازمند بیشترین کمک های مالی است که در صورت بوجود آمدن اعتماد در میان مردم ایران و وجود برنامه ای واقعی، کوچکترین تردیدی را که مردم ایران بیشترین کمک ها را خواهند نمود نباید داشته باشیم. فراموش نکنیم که به هر شکلی پول و کمک های خارجی پیامدهای خود را بدنبال خواهد داشت و هرگز منافع ملی ما الویت پیدا نخواهد کرد؛
 و مهمتر آنکه فراموش نکنیم که مردم ایران آگاه و هوشیار هستند و بخوبی قادر هستند راه های درست و نادرست را از یکدیگر تمیز دهند.

شاهزاده رضا پهلوی، نقش شما نیز در این میان نقشی کار ساز می تواند باشد، شما از ویژگی هائی برخوردارید که کمتر در میان دیگر مبارزان برای از میان برداشتن این ننگ و حقارت جمهوری اسلامی وجود دارد :

- شما چه کسانی خوششان بیاید و یا نه، پدر و پدر بزرگتان پادشاه بوده اند و حکومت ایران تا قبل از این رژیم پادشاهی بوده است و بهمین دلیل خاطره هائی از آن در ذهن مردم وجود دارد؛
- شما از نظر بین المللی فرد شناخته شده ای هستید و بسیار می توانید موثر باشید؛
- شما بر خلاف بسیاری از مبارزان در خارج از ایران دارای امکانات مالی هستید که بدین دلیل موانع کمتری پیش رویتان قرار دارد.

اراده و تصمیم در امروز ایران به شجاعت و و شهامت نیاز دارد، موقعیت امروز به چاره جوئی امروز نیازمند است، سیاهی ها و راه های رفته شده دیروز و تکرار آنها باز هم هیچ گره ای را نخواهد گشود.

شاهزاده رضا پهلوی امروز شما با گذر از چهل و هفتمین سال زندگی خود و سی سال بسیار سخت و مشقت بار برای ایرانیان در یک موقعیت تاریخی قرار دارید که یا وارد یک مبارزه قطعی با دیگر مبارزان ایران فارغ از هرگونه گرایش فکری بشوید و شما هم بسهم خود برای رهائی و آزادی ایران با دیگران بپیوندید و بهانه های فرسایشی گذشته را کنار بگذارید و اینکه " حاضرید رهبری اپوزیسیون را بعهده بگیرید "، " اگر همه بشما بپیوندند "، " اگر مردم بخواهند شما پادشاه خواهید شد "، " اگر مردم بخواهند شما رئیس جمهور خواهید شد " و...، که در سی سال گذشته جز معدودی از سلطنت طلبان و با اختلافات بسیار گسترده در میانشان هیچکس آنرا نپذیرفته است و تصور می کنم سی سال برای امتحان کردنش کافی است و می توان و باید راه های دیگری را جستجو کرد و این همانست که امروز شما را در یک دوراهی قرار داده است و همانگونه که گفته شد یا پرچم پادشاهی را که سوگندش را نیز خورده اید بردارید و یا بازهم همانگونه که خود می گوئید یک شهروند هستید بمانند یک شهروند واقعی با دیگر مبارزان راه آزادی ایران قدم بردارید و یا درنهایت و برای اینکه این اتهام که شما " مانع حرکت شده اید " دیگر وجود نداشته باشد خود با احترام از میدان مبارزه خارج شوید.

لازم به یادآوری می دانم همانگونه که در چند سال پیش هم در جلسات متعدد با شما عنوان شد اگر بعنوان یک شهروند در میان دیگر مبارزان راه آزادی ایران و بر اساس خواست های مردم که مشتمل بریک برنامه مشخص سیاسی – اجتماعی و اقتصادی خواهد بود حضور داشته باشید ، این امکان وجود دارد که اکثریت افراد جامعه سیاسی، فکری، کارشناسی و نمایندگان اقوام ایران حضور پیدا کنند و فارغ از تعیین نوع حکومت در امروز ایران – که جمهوری اسلامی – وجود دارد، به تلاش برای آزادی و سربلندی ایران بپردازند و در نهایت اینکه این گوی و این میدان، و مهمترین نکته ای که بطور قطع و یقین وجود خواهد داشت این خواهد بود که مردم ایران دیگر مدهوش و مجذوب هیچ نمایش نامه ای و در هیچ زمینه ای نخواهند شد.

فراموش نکنیم که اگر تمامی موارد فوق بطور دقیق اجرا نشود و نتواند اعتماد و اطمینان مردم ایران را بهمراه داشته باشد وآنها که اصلی ترین و پایه ای ترین نقطه حرکت هستند پا به میدان نگذارند هیچ راهی به هیچ جائی برده نخواهد شد.

بر تمامی ماست که فارغ از ورود به حاشیه ها، امروز که ایران فرزندانش را به کمک خواسته است با عقل و منطق و به دور از هیجان، تمامی ما هم " پاسخگو به تاریخ " باشیم.

و در پایان شاهزاده رضا پهلوی باز هم تولد شما مبارک.

حسین لاجوردی
9 آبان 1387

میز گرد جبهه ملی

بدنبال دعوتی که در این میز گرد از من شده است و پیش از اینکه بخواهم در این میز گرد صحبتی داشته باشم لازم می دانم به نکاتی اشاره کنم:

1- آگاه هستم و با تمام ذرات وجودم میدانم که امروز دارای شناسنامه ای هستم که صفحات نخست آنرا بی هویتی و حقارت وجود رژیم جمهوری اسلامی پوشانده است و تا زمانیکه این رژیم در تمامیت، کلیت و موجودیت آن وجود دارد شناسنامه من پاک نخواهد شد .

2- اعتقاد راسخ دارم که عوامل شناخته شده رژیم که امروز با عنوان های گوناگون "استاد" و "مدیر" و "روشنفکر ناراضی" و...، با پناه بردن به کشورهای خارجی سعی بداخل شدن به صفوف اپوزیسیون را دارند، یکبار دیگر و اگر موفق شوند جامعه ما را به قهقرا خواهند برد .کسانیکه مرا از دور و نزدیک می شناسند می دانند که من عضویت در هیچیک از سازمان های جبهه ملی را نداشته و ندارم .

3- کسانیکه مرا از دور و نزدیک می شناسند می دانند که من عضویت در هیچیک از سازمان های جبهه ملی را ندارم .

4- من تفکر و مشی سیاسی خودم را تنها در یک حکومت پارلمانی می بینم و تمامی تلاشم را بر آن گذاشته ام که بتوانم بهمراه دیگر کسانیکه چنین دیدگاهی را دنبال می کنند آنرا در قالب یک نظام جمهوری در آینده ایران به مردم ایران پیشنهاد نمایم .

5- تنها راه برای نجات ایران از این منجلاب را ، راه " نهضت ملی ایران " می دانم که پشتوانه مردمی دارد و راهبرانش را علی رغم اشتباهاتی که هر کدام داشته اند از " امیر کبیر " آغاز می کنم و " دکتر مصدق "، "دکتر بختیار " و " دکتر مدنی " را بهمراه بسیاری دیگر در آن راه می شناسم و برایشان احترام فراوان قائل هستم .

بی تردید هر کدام اشتباهات خود را داشته اند، من مصدق و بختیار را در زندگیم هیچگاه ندیدم ولی اعتقاد دارم که مصدق در مسیر ملی کردن نفت که مسائل و مشکلات فراوان بهمراه داشت، توانست هویت ایرانی ما را یکبار دیگر به خود ما ایرانی ها و به جهانیان ثابت کند .

بختیار را بزرگترین مبارزی در این راه می شناسم که هشدارهایش را نشنیدیم و بدون تردید حداقل نسل من، به او بدهی فراوان دارد. مدنی را یکی از پاک ترین مبارزان این راه قلمداد می کنم و همه هم می دانند و بازهم تاکید می کنم که در هیچیک از سازمان هائیکه آنها داشتند هیچگونه عضویتی نداشتم.

6- براین مهم پای می فشارم که اگر ما، مجموعه افرادی که رژیم جمهوری اسلامی را در تمامیتش برای خودمان بی هویتی و حقارت می دانیم و اگر کوچکترین اعتقادی هم به دموکراسی و آزادی برای خودمان و مردممان داریم، در مرحله اول باید بتوانیم آن را در میان خودمان پیاده کنیم و سپس داعیه و شعار بردن آنرا به ایران داشته باشیم و این تنها راهی است که در نهایت به ایجاد اعتماد در مردم خواهد انجامید .

تفاوت در میان خودمان را بپذیریم و در کنار هم و با قبول تفاوت هایمان در مقابل رژیم جمهوری اسلامی بایستیم و اختلاف نظرهایمان را به پارلمان آینده ایران حواله کنیم که بدینوسیله ، حق و انتخاب مردم در آن محترم داشته شود .
امروز باید بتوانیم در پشت یک میز گرد که بالا و پائین ندارد و همه ما دارای رای برابر در آن خواهیم بود بنشینیم و به همراه دیگر هموطنان مبارزمان در داخل کشور این راه سخت و ناهموار و پر پیچ و خم آزادی را طی کنیم.

آیا ما تا این اندازه به رای آزاد، دموکراسی و آزادی پایبند هستیم ؟
------------------------------------------------------------------------------------
میز گرد جبهه ملی ایران

سئوال اول:

با توجه باینکه جمهوری اسلامی راه ها را بسوی جامعه ای آزاد و دموکرات بسته است، چه راهکاری را در این زمینه برای رسیدن به مردم سالاری پیشنهاد میکنید؟


پاسخ :

پیش از رسیدن به مردمسالاری باید زمینه های عملی آن فراهم گردد، واقعیت اینست که نه ما ایرانیان تنها مردمی در دنیا هستیم که زیر فشار این چنین استبداد و دیکتاتوری قرار گرفته ایم و نه حکومت جمهوری اسلامی تنها مستبد و دیکتاتور تاریخ بشریت بوده است .

ما واژه "مردمسالاری" را فقط در لفظ استفاده می کنیم و معانی و مفاهیم آن برایمان فاقد هرگونه مبنای عملی است. من اگر در واحد کوچک خانواده، در مدرسه و دانشگاه، در محل کار، در یک واحد اجتماعی مانند یک سازمان و حزب سیاسی و در رهبری یک مملکت صادق نباشم، چرا باید این انتظار را داشته باشم که بچه من، همشاگردی من، همکار من، عضو سازمان و حزب من و در نهایت آن مردمی که من قصد رهبری آنها را دارم پاک و سالم و بدون تقلب و ریا عمل کنند، بنظر شما آیا چنین امکانی وجود دارد؟ و آیا این یک انتظار واهی نخواهد بود؟ بنظرم می رسد که ما معانی و مفاهیم " مردم سالاری " و " فرد سالاری" را با هم مخلوط کرده ایم و تصور بر این داریم که کسی هم آن را نمی فهمد .

ما زمانی می توانیم ادعای مردم سالاری داشته باشیم که در مرحله نخست خودمان در آن قالب جای گرفته باشیم و حداقل احترام طرف مقابل خودمان را حفظ کنیم، ما در بسیاری از موارد نمی خواهیم بپذیریم که ممکن است طرف مقابل من عقیده ای بجز عقیده من داشته باشد و عقیده او هم محترم باشد.

به نظر میرسد ما ضمن مخالفت با "حزب رستاخیز" و "حزب الله"، همان ایدئولوژی فردی را دنبال میکنیم که کسی که با من نیست حق حیات سیاسی ندارد، ولی واقعیت اینست که از بیان علنی آن واهمه داریم .

بطور قطع و یقین سئوال شما درست است که جمهوری اسلامی راه را بسوی یک جامعه آزاد و دموکرات بسته است، ولی تلاش ما در این زمینه چه بوده است؟ آیا پایه های آن بیشتر بر اساس تفکر و تعقل بوده و یا فریاد و شعار؟

مردم سالاری را باید در جامعه و با کمک مردم پیاده کرد و فرهنگ آنرا با کمک تلاشگران جامعه و در میان مردم نهادینه نمود، نخستین کلاس "مردم سالاری" از احترام ما به یکدیگر و میزان تحملمان شکل میگیرد. زمانیکه ما حتی همفکران خودمان را هم نمی توانیم تحمل کنیم، چرا باید انتظار داشته باشیم که مردم سالاری بوجود بیاید و مردم سالاری بر استبداد و دیکتاتوری پیروز شود، مردم سالاری جزوه درس معلمی است که خود آنرا خوب فرا گرفته باشد و به آن اعتقاد داشته و عمل کند .

مردم سالاری مسابقه دو سرعت نیست که برنده اول و دوم داشته باشد. مفهوم مردم سالاری در خود واژه " مردم " نهفته است که خود از " جمع " می آید. به همین نمونه " سمینار جبهه ملی در مریلند " نگاه کنید که می تواند ایراد هائی هم داشته باشد و چه کاری است که انجام شود و بدون ایراد باشد. اقدامی که انجام شد و به هر حال صدائی برخاست که بتواند در این وانفسای تاریخی ما هشداری باشد و ندائی سر دهد که می توان به "مردم سالاری" نزدیک شد، در عوض کمک به بهتر کردن یک فکر و بر طرف کردن موانع آن، بسیاری تصور کردند که ممکن است در مسابقه نفر اول نباشند و پس باید بازی را بهم زد .

ما فراموش کرده ایم که ارزش و جایگاه ما درجامعه ایکه به "مردم سالاری" رسیده باشد از سوی خود مردم تعین خواهد شد و آنها هستند که اگر قبول کردند که کسی صلاحیت رهبری را دارد حمایتش خواهند کرد و اگر چنین نباشد بدون تردید دست و پا زدنی، بیهوده است .




سئوال دوم :
چه راهکاری را در جهت بر انگیختن تمایل مردم برای مشارکت و تاثیر گذاری بر امور سیاسی عملی می دانید و پیشنهاد می کنید ؟



پاسخ :

پاسخ من تنها در یک جمله خلاصه می شو د و آنهم " جلب اعتماد اجتماعی " است.

هر زمان که توانستیم مورد اعتماد مردم قرار بگیریم بدون شک خواهیم توانست تاثیر گذار باشیم و زمینه مشارکت مردم را فراهم کنیم، اگر دکتر مصدق توانست مورد اعتماد مردم قرار بگیرد دارای کارنامه و پشتوانه ای بود که بمدت بیست سال بر عقیده خودش پای فشرد، در خانه نشست و هیچ پست و مقامی را که به او پیشنهاد هم می کردند نپذیرفت، برای رسیدن به مقام همه چیز را زیر پا نگذاشت و...، و بسیاری مثال های دیگر.

در زمینه های مختلف در ایران، ما تا نتوانیم با عملکرد خودمان اعتماد مردم را جلب کنیم با هیچ ترفندی نخواهیم توانست جائی در میان مردم بدست بیاوریم و تاثیر گذار باشیم و تنها راه هم در این زمینه خلوت کردن با خودمان است که چه کار کرده ایم، چه کار می کنیم و چه کاری خواهیم کرد.

ما نباید در گذشته زندگی کنیم، و تنها با دستاوردهای گذشته خودمان دلخوش باشیم. جامعه متحول ما نیازبیشتری را طلب میکند.

به مسئله جبهه ملی بر می گردم. تاریخچه جبهه ملی را همه ما بیش و کم می دانیم و نیاز به تکرار آن نیست همه می دانیم که جبهه ملی برای ملی کردن نفت بوجود آمد و نفت هم ملی شد، ملی کردن نفت، شعار آن زمان جبهه ملی بود که مورد استقبال مردم قرار گرفت، آیا همچنان اگر قبول کنیم جبهه ملی همان جبهه ملی زمان مصدق است و با همان سازمان ها و احزاب و افراد و غیره، امروز نباید این سئوال را مطرح کنیم که اگر دکتر مصدق زنده بود چه می کرد؟ و ما که در جایگاه مصدق نشسته ایم چه می کنیم؟ من تردید ندارم که پس از این سالهای دراز همچنان راه مصدق زنده است و وجود دارد ولی آیا این سئوال امروز وجود ندارد که چرا جبهه ملی امروز نمی تواند آن نقش فراگیر دوران مصدق را داشته باشد ؟

برانگیختن مردم و به میدان آوردنشان نخست به فکر نیاز دارد و در مرحله اول اینکه بپذیریم اگر فکر جدیدی وجود دارد باید تقویت شود و نه اینکه تمام تلاشمان این باشد که آنرا در نطفه خفه کنیم که ممکن است روزی جائی را برای دیگری تنگ کند، اعتبار و اهمیت بزرگان جامعه که بطور قطع و یقین لازم و واجب است زمانی ارزش پیدا می کند که قادر باشد افکار جوان دیگری را پرورش دهد و جانشین خود کند.

در تمامی جوامعی که امروز نام پیشرفته و توسعه یافته را بر خود دارند یک واقعیت وجود داشته و آن وجود سه نسل و وظایف و مسئولیت هایشان است. نسل اول که سرد و گرم چشیده و دارای تجربه هایی گرانقدر است باید بتواند تجربه هایش را به نسل میانی انتقال داده و نسل میانی با به روز کردن آن تجربه ها و در پاسخ به نیازهای اجتماعی آن را در اختیار نسل جوان جامعه قرار دهد تا بتوانیم به تداوم پیشرفت جامعه کمک کرده و از تکرار اشتباهات جلوگیری کنیم.

تلاش فعالان سیاسی باید این باشد که اعتماد مردم را جلب کنند، اگر مردم اعتماد نکنند، پا به میدان نخواهند گذاشت و اگر آنها به میدان نیایند مشارکت مردمی و تاثیر گذاری بر امور سیاسی انجام پذیر نخواهد بود .


سئوال سوم :
نقش احزاب را در این میان بطور اعم و جبهه ملی را به ویژه چگونه ارزیابی می کنید ؟


پاسخ :

من در زمره افرادی هستم که اعتقاد دارم اگر هر تحول و تغییری بدون داشتن احزاب واقعی و مردمی انجام شود بدون تردید پایدار نخواهد ماند و نخواهد توانست که در دراز مدت موثر واقع شود .

از سوی دیگر هم بر خلاف بسیاری که می گویند ما فرهنگ حزبی نداریم تصورم بر اینست که چنین نیست و تاریخ معاصر ما در صد سال گذشته نشان داده است که هر گاه افراد پاک و درستکاری بدلیل نیازهای اجتماعی پا به میدان گذاشته اند و نیازهای جامعه و مرامنامه های احزاب با خواسته های مردم تطبیق پیدا کرده است زمینه مناسب برای تشکیل حزب فراهم گشته است .

جامعه جوان امروز ایران بیشتر از هر زمان دیگری به نیاز وجود احزاب پی برده است و یکی از عللی که به افراد تک نفره و به درخواست های آنان برای گردهم آئی ها و تظاهرات و غیره اقبال نشان نمی دهد بطور قطع همین است و در بسیاری از موارد هم شاهد آن هستیم که این دعوت ها و درخواست ها بضد خود تبدیل می شود. به عنوان مثال نمونه های بسیاری دیده می شود که بعضی ها با امکانات مالی و برخی دیگر با خود فروشی به بیگانه، در صدد بر می آیند که در میان اپوزیسیون نفوذ کرده و در جامعه جائی برای خود دست و پا کنند ، ولی شاهد هستیم که مردم با آگاهی و هشیاری کامل کوچکترین اعتمادی را به آنان نشان نمیدهند.

در این زمینه اعتقاد من بر اینست که تا گروهی همفکر و مورد اعتماد مرد م و با داشتن برنامه به شکل اعلام یک حزب پا به میدان نگذارند راه به جائی برده نخواهد شد .


پیشنهاد :

در مورد جبهه ملی اعتقادم بر اینست که جبهه ملی بدلیل نام مصدق همچنان می تواند جایگاه بزرگی را در میان ایرانیان داشته باشد ولی نخست باید موارد زیر روشن باشد :

1- جبهه ملی امروز چه سازمان ها، احزاب و افرادی را نمایندگی می کند و جایگاه این سازمان ها وا حزاب اگر وجود دارند چیست و در کجاست ؟

2- اگر جبهه ملی خود واحدی است که بصورت جبهه و با مفهوم جبهه در واژگان سیاسی باید وجود داشته باشد، بطور طبیعی تنها یک جبهه ملی بیشتر نمی تواند باشد و "تعدد جبهه های ملی" تنها به بی اعتمادی اجتماعی خواهد انجامید .

3- جبهه ملی باید برای امروز و فردای ایران با توجه به خواست ها و نیازهای جامعه برنامه مدون ارائه و آنرا دنبال کند تا بتواند مقبولیت اجتماعی – سیاسی بدست آورد .


4- جبهه ملی داخل و خارج ندارد و اگر برنامه ای ارائه می شود باید برنامه تمام جبهه ملی باشد، بدون تردید نمی توان مشکلات و فشار و سرکوب داخلی را در امروز ایران نادیده گرفت، ولی همیشه و در تمام جوامع زیر فشار بازوی خارج از کشور آن نهاد سیاسی است که چون کمتر زیر فشار است توانسته است نقش فعال تری را ایفا نماید، کاری که ممکن است از بدنه داخل آن ساخته نباشد و این نه بمعنای اهمیت کمتر و یا بیشتر خواهد بود .

و اما از آنجائیکه بنظر نمی رسد و یا مشکل می توان دید که مراحل نام برده شده در بالا در حال حاضر امکان عملی پیدا کند و تجربه ها در سه دهه گذشته نیز آنرا ثابت کرده است که یکی شدن "جبهه های ملی" و دیگر نکات ذکر شده جامه عمل به تن نخواهد کرد و از سوئی دیگر راه نهضت ملی ایران و راه مصدق همچنان اصلی ترین مسیر برای آینده ایران است و پیروان خود را نیز داراست، پیشنهاد مشخصم اینست ، مجموعه افرادی که به راه مصدق اعتقاد دارند و موانع موجود را هم در پیش رو دارند ، برای اینکه بتوانند راه نجاتی برای آینده ایران بیابند و از مشکلات غیر قابل حل موجود نیز رها شوند باید دست به تشکیل "جبهه جدید ملی " و یا با هر نام دیگری بزنند که امکان فعالیت واقعی در آن بوجود آید، اعتماد مردم با از میان رفتن دعواهای خانگی بر طرف شود و با ارائه برنامه ای دقیق و قابل اجرا و تشکیلاتی منظم و قابل احترام اجتماعی، جائی تازه و جایگاهی مناسب در میان ایرانیان بدست آورد که قادر باشد اعتماد مردم را جلب نماید .


یادمان باشد که ما در دورانی زندگی می کنیم که 30 سال است اینترنت متولد شده است و از آن زمان لحظه به لحظه شرایط زمان و مکان دچار دگرگونی ها و تحولات شگرفی گشته است و این روند با سرعت هر چه تمامتر در حال حرکت است و اگر ما آمادگی رویاروئی با آنها را نداشته باشیم یا باید همچنان گذشته هایمان را نشخوار کنیم و یا در انتظار معجزه بمانیم !!


با احترام

حسین لاجوردی
پاریس، شنبه 8 تیر 1387

"لباس روحانیت را به عنوان اعتراض از تن خارج کنید"

نامه ای سرگشاده به: روحانیون غیر حکومتی
به بهانه مقالات آقای محمد مطهری که خود را "روحانی و فرزند آیت الله مطهری" معرفی کرده اند ونوشته اند که :

"چرا عده ای به روحانیت این چنین بدبین شده اند وچه باید کرد؟"

البته من نمی دانم که آقای محمد مطهری در چه مرتبه از اجتهاد و روحانیت و دارای چه درجه و مقامی هستند و درنهایتهم تفاوت چندانی برایم ندارد، چرا که روی سخن من نه با یک فرد خاص، بلکه با یک طبقه اجتماعی است انگیزه نوشتن این مطلب، قسمتی از مقاله آقای محمد مطهری می باشد که مربوط به بد بینی مردم و خاصه جوانان نسبت به کل روحانیت و حتی پدر ایشان و علامه طباطبا ئی بود، چرا که مقاله ایشان، هم برآیند یک نگرانی است و هم بدنبال چاره جوئی و چه باید کرد بوده اند.

ایشان مثال درد آوری را مطرح کرده اند: "که طلبه جوانی وقتي با حال زار، دختر شش ماهه سرطاني اش را در خيابان‌هاي تهران در بغل گرفته و آدرس مي‌پرسيده است عده‌اي حتي حاضر نبوده‌اند محل بيمارستان را به او نشان دهند"[1]

امروزپس از سی سال حکومت اسلامی در ایران، مردم چه درست و چه غلط کسانی را که ملبس باین لباس هستند را به یک چشم نگاه می کنند. دیده ایم و شنیده ایم که آنها را مورد تمسخرقرار میدهند و شدیدترین ناسزاها و فحش های رکیک را نثارشان می کنند. بیشترین آزارها را با دزدیدن آنها و با تجاوز و در نهایت کشتن و سوزاندشان ... اعمال می کنند که حکومت از وحشت افکار عمومی در بسیاری از موارد و برای اینکه این اعمال رایج نگردد، اخبار آنرا اعلام هم نمی کنند.

روند گسترش یافته خشونت و پرخاشگری در جامعه امروز ایران نشان از واکنش به ابعاد گسترده خشونت و اختناق و سرکوب روزمره ای است که در طول سه دهه از سوی حاکمیت ایدئولوژیک مذهبی بر مردم بوجود آمده است و خواه ناخواه هر چه فشار و سرکوب بیشتر می شود باید در انتظار رشد فزاینده تر آن نیز باشیم.

تردید نداشته باشیم که وجود چنین ناهنجاری هائی تنها دریک جامعه بیمارمی تواند بروز و ظهور داشته باشد ولی در نهایت نمی توان نادیده انگاشت که قریب به اتفاق چنین پدیده هائی ( و خاصه در مورد روحانیت ) نه مربوط به قبل از انقلاب که تقریبا تمامی آن مربوط به سالهای پس از انقلاب است که باید ریشه یابی شود که چگونه ایجاد گشته است.

من برخلاف بسیاری از هموطنانم که ممکن است با من همعقیده هم نباشند می دانم که لایه هائی از جامعه ایران همچنان مذهبی است و خاصه در بعضی موارد که سنت هائی وجود دارد نیز نیازمند روحانیونی است که مراسمی را برایشان بانجام برسانند که بیشترینش هم در عقد و درمرگ و عزا خلاصه می شود.

آقایان روحانیون غیر حکومتی،

با چنین پیش فرضی که در میان روحانیون نیز بمانند دیگر طبقات اجتماعی خوب و بد وجود دارد، برای من این سئوال پیش می آید که: خود شما - آقایان روحانیونی که خود را غیر حکومتی می دانید - برای خودتان چه احترامی قائل می شوید زمانی که همواره مجبور هستید از وحشت اذیت و آزار مردم در خیابان ها و شرم و خجالت از اینکه به شما هم بمانند آن "اقلیت" نگاه کنند، لباس روحانی خود را در کیسه ای پنهان کنید و تنها در آن مراسم و آن هم نه همیشه، آن لباس را بر تن نمائید و به میان جمع بیائید؟ راستی این لباس چه امتیازها و مزایائی دارد که این چنین گروهی را عاشق و وابسته کرده است. بدون تردید امتیازها و مزایای فراوانی دارد که از شروع انقلاب بدین سو تعداد کسانی که ملبس به این لباس گشته اند چندین و چند برابر شده است.

همه ما و بیشتر ازهمه، روحانیونی که خود در زمره معترضین و ناراضیان قرار دارند خوب می دانند به عمر حکومتی که با چنین مشکلاتی در داخل و خارج ازخود ش روبروست و برای هیچکدام از آنها نیز راه حلی ندارد، فرصت زیادی باقی نمانده است.

پیشنهاد من اینست که روحانیت و با آگاهی به اینکه جمهوری اسلامی در تمامیت، کلیت و موجودیت آن کوچکترین جایگاهی در میان مردم ندارد :

برای اینکه خود را از آن گروه حکومتی جدا کند،

برای اینکه به هموطنانش بگوید که اگر با مردم نیست حتما با حکومتی ها هم نیست،

برای اینکه بتواند با مردم همراهی و همدردی کند و به سهم خود، کژی ها و کاستی ها و راستی ها و درستی ها را نشان دهد،

برای زمانی موقت و یک عمل سمبلیک و اعتراض گونه هم که باشد تا زمانیکه حکومت جمهوری اسلامی وجود دارد:


"لباس روحانیت را به عنوان اعتراض از تن خارج کند"

آقایان روحانیون غیر حکومتی و کسانیکه از این اعمال و رفتار ناشایست و ضد انسانی در رنج هستید، یقین بدانید یا باید بمانند آنها شوید و در قتل و غارت و تجاوز به مردم و فروش ایران باذاء چند صباحی بیشتر ماندن شریک دزد و ره زن قافله باشید – اگر قبولتان کنند - و یا دیر یا زود شما هم به سرنوشت آن صد ها نفر روحانی که به حکم "دادگاه ویژه روحانیت" خلع لباس گشته اند و در زندان بسر می برند و مورد بدترین شکنجه ها هستند تن در دهید. باید در انتظار بود که عقل سالم کدام را انتخاب می کند ؟

حسین لاجوردی

پاریس – 2 مرداد 1387

23 ژوئیه 2008




[1] "... و باز اين نوع سياست اطلاع رساني و در واقع لاپوشاني تخلفات متخلفين، اعم از روحاني و غير روحاني، کار را به جايي رسانده است که عده‌اي از جوانان امروز به همه روحانيان از صدر تا ذيل و حتي درگذشتگانشان مثل شهيد مطهري و علامه طباطبايي هم بدبين شده‌اند. از روحانيان، تنها عده بسيار قليلي در پناه نظام اطلاع رساني موجود، جرمهايي مرتکب شده و مي‌شوند و حداکثر خلع لباس و يا منفصل از خدمت مي‌شوند – اگر بشوند ـ اما تاوان آن فساد‌ها و چپاولها را بايد آن طلبه‌اي بدهد که خود برايم مي‌گفت وقتي با حال زار، دختر شش ماهه سرطاني اش را در خيابان‌هاي تهران در بغل گرفته و آدرس مي‌پرسيده است عده‌اي حتي حاضر نبوده‌اند محل بيمارستان را به او نشان دهند. آبروي اين صنف شريف که به نسبت، بيشترين شهيد را به اين انقلاب تقديم کرده و بدون ترديد بسياري از آنان زير فقر زندگي مي‌کنند، فداي برخي سياست‌هاي غلط و به ويژه سياست‌هاي کنوني نظام اطلاع رساني شده است. (به اين قصه پر غصه که چرا عده‌اي به روحانيت چنين بدبين شده‌اند و چه بايد کرد بايد در فرصت ديگري پرداخت)..."

11-57 - 16 خرداد 1387 - http://tabnak.ir/pages/?cid=11865

انصاف سیاسی – اجتماعی

سمینار جبهه ملی در دایشگاه مریلند و

مقالات دوستان عزیزم دکتر اسماعیل نوری علا، مهندس کوروش زعیم

و آقای عبدالله مومنی برآنم داشت در این زمینه دیدگاهم را مطرح کنم


آیا ما واقعا انصاف سیاسی – اجتماعی داریم، آیا قبول می کنیم که همه افراد بدلیل ظرفیت های بشری می توانند اشتباه کرده باشند و اشتباه دلیل بر خیانت نیست ؟

می توانیم بمانند همیشه ادعا کنیم که ما ایرانیان برترین، وارسته ترین، دانشمند ترین و...، مردم دنیا هستیم و همانگونه که گفته اند و شنیده ایم و خوانده ایم.

جامعه پر التهاب و مملو از هیجان ما تا کنون چنین اجازه ای را نداده است که واژه ها ئی چون انصاف – سیاسی اجتماعی را برای خودمان معنی کنیم و بدنبال مفاهیم واقعی آنها باشیم، و بنظر من شاید بهمین دلیل هم باشد که برایمان بسیار دور از ذهن است که چنین واژه هائی در فرهنگ سیاسی ما مطرح شوند .

آیا حد اقل از نظر تفکر علمی باین مرحله رسیده ایم که این واژه ها هر کدام دارای وزن و معانی خاصی هستند که سالهاست که پایه های ساختاری جوامع دموکراتیک را ایجاد کرده اند ؟

آیا ما مجموعه انسان هائی که بهر دلیل بدنبال آرمان خواهی های خودمان هستیم و می خواهیم زندگی بهتری برای مردم کشورمان و یا – مردم سراسر گیتی – بوجود بیاوریم هیچگاه به این فکر افتاده ایم که با داشتن انصاف سیاسی – اجتماعی، یکنفر می تواند نه خوب مطلق و یا بد مطلق باشد.

آیا باین مهم اندیشیده ایم که انسان ها از روز نخست خائن و جانی و دیکتاتور و یا امام و پیغمبر و مظلوم بوجود نمی آیند و هر کدام از آنها روزی بدنبال آرمان ها و آرزوهائی بوده اند که در نهایت و بدلایل بی شماری نتوانسته اند که به خواسته هایشان جامه عمل بپوشانند و بهمین دلیل دوستان و دشمنان هیجان زده و افراطی پیدا کرده اند.

آیا در سی سال گذشته توانسته ایم این تصور را برای خودمان ایجاد کنیم که شرایط اجتماعی - سیاسی و اقتصادی قادر خواهد بود فرشته را به دیو و دیو را به فرشته تبدیل کند ؟

آیا ما باین مرحله از رشد فکری رسیده ایم که:

از رضاشاه سئوال کنیم که اگر صاحب تجربه امروز ما بود چه می کرد؟

از دکتر مصدق سئوال کنیم که اگر صاحب تجربه امروز ما بود چه می کرد؟

از محمد رضاشاه سئوال کنیم که اگر صاحب تجربه امروز ما بود چه می کرد؟

از آیت الله خمینی سئوال کنیم که اگر صاحب تجربه امروز ما بود چه می کرد؟

ولی فراموش نکنیم ما چه بخواهیم و چه نخواهیم تمامی این شخصیت ها و عملکردشان جزو" تاریخ " شده اند و نمی توانند جز برای یک ذهن خلاق مفید واقع شوند.

زمانیکه ما فعالین سیاسی گذشته هایمان را جانشین بحث زنده روزمان می کنیم یک دلیل بیشتر نمی تواند داشته باشد و آنهم اینکه حرفی و برنامه ای برای " امروز و فردای مان " نداریم و ناگزیر از آن هستیم که مرتبا گذشته را زنده نگاه داریم، چرا که راحت ترین کار است : نه نیاز به کنکاش و تلاش و مطالعه دارد و نه اینکه هیچگاه تمام شد نی است، می توانیم آنرا سالهای سال ادامه دهیم، همچنانکه این چنین نیز کرده ایم .

بزرگترین شانس جمهوری اسلامی هم همین بوده است که در طی سی سال گذشته، اپوزیسیون، اپوزیسیون "شاه" بوده است، گروهی از چپ و راست و میانه، موافق و یا مخالف آن هستند و بزرگترین دعوا، دعوای 28 مرداد است که صف بندی ها را مشخص می کند، یا اینطرف هستی ( قیام ملی ) و یا آنطرف ( کودتای خارجی ) ! من وارد این مباحث و قضاوت های ارزشی آن نمی شوم.

با آنکه همه می دانند که من مخالف سلطنت و یا هر نوع حکومت فردی دیگر هستم و این را بیشتر از هر کس سمبل سلطنت، آقای رضا پهلوی می دانند، ولی این هیچ چیزی را تغییر نمی دهد. اگر حد اقل پس از سی سال زندگی در غرب و بعد از اینهمه رنج و درد ومشقت در زندگی شخصی خودم ( که آرزو می کنم برای دشمن ترین دشمنان منهم پیش نیاید ) و در زندگی اجتماعی – سیاسی ام در این سه دهه نیا موخته با شم که : " این عقیده من است و آن عقیده و دیدگاه طرف مقابل من " و هر دو قابل احترام می باشند، آیا شما فکر می کنید که من در اصل آیا چیزی آموخته ام ؟

دوستان عزیز،

بیائیم با مفهوم و دریافت و بازیافت واژه " تحمل "، آستانه تحمل خود را بالا ببریم، بدون کوچکترین تردیدی تمامی کسانیکه این دوران تاریک را پشت سر گذاشته اند، آرزوی تکرار آنرا ندارند، تصورم بر اینست که هیچکدام ما ، دیگر تک حزبی را چه " رستاخیز " باشد و چه " حزب فقط حزب الله " را که تجربه های تلخی از آن داریم دیگر نمی خواهیم. واقعیت اینست که:

آیا معانی و مفاهیم واژه های "دموکراسی"، "آزادی"، "آزادی عقیده و مرام" و "زبان و بیان" و...، هم برایمان روشن و معنی داراست؟

آیا زمان آن نرسیده است که به خودمان نگاه کنیم که ما در طی این سال ها چه کرده ایم و چه ها نکرده ایم؟ چه مقدار از وقت خودمان را برای پیدا کردن یک شکل محوری گذاشته ایم که به کار امروز و فردای مان بیاید .

آیا در طول این سالهای سیاه گذشته باین نتیجه رسیده ایم که این امکان بوجود نیامده است که حول یک برنامه مشخص متحد شویم ؟
آیا باین نتیجه رسیده ایم که هیچکدام بشکل فردی نتوانسته ایم به آرمان هایمان جامه عمل بپوشانیم و تمامی آنها به سراب بدل گشته اند .

ولی این تمامی ماجرا نیست و منهم معلم اخلاق نمی باشم و چنین آرزوئی را هم ندارم. با تجربه ای سخت و بسیار طولانی باین نتیجه رسیده ام که این مسیر و با یک مجموعه از تفکراتی که تا کنون انجماد فکری خود را نشان داده اند نیز به نتیجه و دموکراسی و آزادی نخواهیم رسید و بهمین دلیل است که اگرچه هیچگاه در زندگیم نا امید نبوده و نیستم، پیشنهاد مشخص زیر را ارائه می کنم .
پیشنهاد

از تمامی کسانیکه با اعتقاد به معانی و مفاهیم واژه " تحمل " و " نداشتن تعصب " می توانند در کنار یکدیگر بنشینند،

از تمامی کسانیکه فکر رهبری انحصاری آن جمع را در سر نپرورانند،

از تمامی کسانیکه قبول کنند که زندان و شکنجه و اعدام بد است، هم برای من و هم برای مخالف عقیدتی من،

از تمامی کسانیکه قبول کنند که احترام به دیگری لازم است تا احترام طرف مقابل وجود داشته باشد،

از تمامی کسانیکه بتوانند بپذیرند که احترام به تمامی عقاید متفاوت لازم است،

از تمامی کسانیکه قبول کنند که همه می توانند اشتباه کنند و درعالم سیاست معصومیت معنی ندارد،

از تمامی کسانیکه قبول کنند که این حق برای همه وجود دارد که در آینده ای نه چندان دور و پس از جمهوری اسلامی ، تمامی عقاید بمانند تمامی جوامع آزاد، جایگاه خود را داشته و تشخیص خوب و بد آن بعهده مردم باشد،

از تمامی کسانیکه بپذیرند که پناه بردن به کشورهای صاحب قدرت و بنده و برده شدن دردی را از جامعه دوا نخواهد کرد و بل با تجربه هائی که داشته ایم همچنان در این بدبختی باقی خواهیم ماند،

از تمامی کسانیکه بپذیرند که انتخاب سیاسی آزاد است و شرط وجود و حضور سیاسی طرف مقابل را، خود او تعین می کند و نه ما، همچنانکه وجود و حضور سیاسی ما را هم خود ما تعین می کنیم و نه او.

بیایید با هم قهر نکنیم، هیجان به خرج ندهیم، همدیگر را تحریک نکنیم، بیکدیگر بی اعتماد نباشیم و از شیوه اتهام زنی بی دلیل بپرهیزیم، با دقت و وسواس و برای جلوگیری از سیاه کاری های حکومت هشیار باشیم و اطمینان داشته باشیم که هیچ حکومت تمامیت خواه و دیکتاتوری در جهان پایدار نخواهد ماند .

در اینصورت است که بطور قطع و یقین می توانیم شکل جامعه ای آزاد و بدون استبداد و دیکتاتوری را برای بچه هایمان نخست تصویر و سپس واقعیت آنرا ایجاد کنیم.

ما ایرانیان: ما فارس ها، ما ترک ها، ما کردها، ما بلوچ ها، ما عرب های ایرانی، ما لرها، ما گیلانی ها و مازندرانی ها و ترکمن ها و ما تمامی اهالی ایران باید بدانیم که تنها خود ما خواهیم توانست جامعه ای آزاد و بر اساس خواست هایمان بر قرار کنیم .

ما این لیاقت را داریم، ما این شایستگی را داریم و مهمتر اینکه جوانان و نو جوانان جامعه ما که اگر بنا به قضاوت کنونی آنها، ما همه چیز را خراب کرده ایم، این بار با کمک و همراهی و همکاری خود آنها در این راه قدم بر داریم و خرابی ها را جبران کنیم.

مهمترین نکته ای که نباید فراموش شود اینست که ایرانی "داخل و خارج" ندارد و این بی هویتی بر دوش تمامی ما ایرانیان سنگینی می کند.

بدون تردید نخستین گام در این زمینه اینست که واژه های " امید "، " تحمل " و " عدم تعصب " هر کدام باید جایگاه شایسته و واقعی خود را بیابند.

با امید به روزهای بهتر.

پاریس 22 خرداد 1387

آیا زمان آن رسیده است که کارنامه هایمان را باز نگری کنیم؟

درست نمی دانم تا کنون چندین و چند بار نوشته ام که من برای تمامی اعتراض ها ، فریادها و ایستادن ها که برای رسیدن به آزادی انجام شده است فارغ از هر نوع تفکر وگرایش فکری احترامی فوق العاده قائل هستم ، چرا که این توان فکری را در خودم می بینم که عقیده ام را ابراز و از آن دفاع کنم .

از سوئی دیگر چون دو تجربه " رستاخیز " و " حزب اله " را پشت سر و جلوی چشمانم دارم، حد اقل این دو را دیگر نمی خواهم تکرار کنم و به عبارت ساده تر بدلیل مار گزیدگی آینده خودم را بطور قطع و یقین در کثرت گرائی می بینم و تلاش می کنم پارلمانی در ایران بوجود بیاید که جایگاهی برای دیدگاههای متفاوت باشد و بدین ترتیب باز هم بسیار روشن است که در این حالت هم باید برای تمامی کسانی که برای آزادی ایران گام برمی دارند احترامی فوق العاده قائل باشم .

امروز پای به سی امین سال تجربه هایمان گذاشته ایم ، تجربه هائی که اگر نتوانسته اند یاری رسان ما باشند بدون تردید برای آینده گانمان بسیار با ارزش خواهند بود .

در این دوره کم و بیش طولانی تلاش های فراوان انجام شده است که بلکه بتواند براین بی هویتی ها و حقارت ها فائق آمد و آینده روشنی را ترسیم نمود ولی بدلایلی بی شمار که شاید تکرارش نیز دردی را دوا نکند ، این امکان برای هیچ فرد و گروه و سازمان و حزبی بوجود نیامده است .

اگرچه بازهم باید اذعان داشت، آنهائیکه در این راه قدم گذاشته اند و بدون تردید تلاش های فراوان نیز انجام داده اند خود را نیازمند قضاوت دیگران نمی دانند و ترازوئی هم در این میان وجود ندارد .

البته، شاید، در اصل نیازی هم به اینگونه قضاوت ها نباشد. چرا که عملکرد همه ما، فارغ از ایده ها و آرمان هایمان، در تمام مدت به دو گونه سنجیده می شوند که یکی نگاه و ارزش گذاری خود ما به عملکردمان است و دیگری بازتاب بیرونی آن که نگاه و قضاوت و رای مردم نسبت به عملکرد ماست .

برای هر کدام ما و پس از اینهمه سال ها و اینهمه دم از دموکراسی زدن ها، اگر خودمان را این اندازه دموکرات بدانیم که به قضاوت و رای مردم گرد ن بگذاریم بنظر می رسد که توانسته ایم گامهای بلندی را در راه آرمان هایمان و آینده جامعه مان بر داریم و اگر این مهم را مبنا قرار دهیم ، پرسش اینست که گام بعدی ما چه خواهد بود ؟

در این زمینه افراد، سازمان ها و احزاب در طی مبارزات 30 ساله خود پیشنهاد ها ، منشورها و قوانین اساسی متفاوتی را ارائه کرده اند که بازهم باید برای تمامی آنها احترام قائل بود، اگر چه اکثریت قریب باتفاق آنها تفاوت چندانی با هم ندارند ولی در نهایت هر یک را باید جداگانه با ارزش دانست. چرا که اگر نویسندگان و معتقدان آنها به حکومت دست یابند بطور طبیعی نه تنها از آن دفاع خواهند کرد که آنرا اجرا هم خواهند نمود . باین ترتیب تمامی اینها با ارزش است اما برای زمانیکه این آرمان ها برای صاحبان آنها بواقعیت بپیوندد . ولی قدر مسلم امروز هیچکدام آنها نمی توانند داعیه ای بر آن داشته باشند .

پس امروز چه باید کرد ؟

به نظر من، نخست اینکه بدون تردید 30 سال، زمانی بسیار کافی است برای آنچه آموخته ایم و آنچه نیاموخته ایم و اگر بخواهیم با چنین دست آوردی به امروز و فردای خودمان نگاه کنیم باید بپذیریم که:

· برای تنها عمل کردن همه جور خودرا آزموده ایم و موفق نشده ایم .

· برای " همه با هم بودن " از همدیگر وحشت داشته ایم[1] .

· برای نفر اول بودن همه کار کرده ایم .

· و بسیاری دیگر در این زمینه ...

هیچکدام به نتیجه نرسیده اند ، آیا منطق و عقل سلیم برای آنهائیکه همچنان بی هویتی و حقارت جمهوری اسلامی را بالای سر خود احساس می کنند این نخواهد بود که راههای دیگری را بیندیشند و تجربه کنند، تردید نداشته باشیم سی سال برای پافشاری در یک مسیری که به نتیجه نرسیده است بنظر کافی می آید .

بیائیم قبول کنیم که:

نخست جمهوری اسلامی نباید باشد، در تمامیتش، کلیتش و موجودیتش . بنابر این روشن است که در این گام نخستین نمایندگان رژیم و اپوزیسیون وابسته به رژیم در اینجا جائی نخواهند داشت .

بیائیم و برای یکبار هم که شده قبل از اینکه دموکراسی را به ایران ببریم، آنرا در میان خودمان آزمایش کنیم و برای یک مدت محدود چند نفر را بدون دسته بندی و دوستی و رفاقت و لیست های از قبل آماده شده و خدای نکرده تقلب، انتخاب کنیم وبه مرحله جدیدی برای آزادی ایران قدم بگذاریم و اگر ما در بین انتخاب شدگان در مرحله اول نبودیم قهر نکنیم و بازی را بهم نزنیم و ...،

یادمان باشد، برنده بودن جمهوری اسلامی تنها در همین است که ما نتوانسته ایم تا بدین جا برسیم و آنرا بمرحله عمل نزدیک کنیم . بدون تردید با یک بازنگری برای سی سال عملکردمان می توانیم تجربه های شکست را تکرار نکنیم .

بیائیم و با کمی تحمل و از خود گذشتگی و با گذشتن از لذت ها و نفرت های افراطی این مسیر را تجربه کنیم، قبول کنیم که امتحان کردنش هیچ ضرری برای هیچکس ندارد .



حسین لاجوردی

پاریس - 11 اردیبهشت 1387

برابر با 30 آپریل 2008



[1] http://www.aciiran.com/hame_ba_ham.htm همه با هم - واژه ها گناه ندارند - 12 فروردین 1386